close
چت روم
مجید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مجید

چشمش گرد شده با تعجب اطراف رو نگاه می‌کنه ولی‌ مجید اصلا حال خوبی نداشت ،فکر کنم یاد جریان خودش افتاده بود. وقتی‌ صداها شدت گرفته بود یه لحظه صدای جیغ شنیدم،اومدم جمع و جور کنم رو ببینم از کجا بود که دوباره صدای جیغ شدید تر اومد،،صدای امیر بود،،جیغش تبدیل به فریاد شد.داد میزد و کمک می‌خواست،،پیرمرد هم جلو پنجره به اتاق نگاه میکرد و دوباره کتابش رو باز کرد و خوند..صدای امیر به التماس تبدیل شده بود و کمک می‌خواست ..ضجه میزد که منو بیارین بیرون،،استاد کریمی‌ یه لحظه بلند شد که بره سمت اتاق امیر که مجید دستش رو گرفت و گفت استاد اینکار رو نکن نباید برین انطرف..استاد کریمی‌ گفت آخه نمیشه همینجوری بشینیم رو کرد به پیرمرد گفت باید کاری بکنید الان سکته می‌کنه..پیرمرد با دست علامت داد که ساکت. امیر داشت گریه میکرد و داد میزد..تو اتاق ما هم اوضاع خوب نبود،صدای خنده کاملا میشنیدم.صدائی مثل کفّ زدنو فوت کردن میشنیدم،،درست کنار گوشم.. بعد از چند دقیقه امیر صداش قطع شد که فکر کنم بی‌هوش شده بود،و صدای اطراف ما هم قطع شد.پیرمرد به ما گفت همینجا بمونین و از اتاق خارج شد،و رفت پیش امیر ..مجید گفت الان داره بالا سر امیر ذکر میخونه تا حالش جا بیاد. بالاخره به همراه امیر وارد اتاق شدند،جوری که امیر اصلا رو پای خودش بند نبود،زبونش بند اومده بود،پیرمرد از شیشه‌ای که روی طاقچه بود یه لیوان آب آورد و به امیر داد ،وقتی‌ خورد کمی‌ حالش جا اومد..یکم که احساس کردیم بهتر شده استاد رو کرد به پیرمرد گفت اگه اجازه بدید ما رفع زحمت کنیم.پیرمرد هم با علامت سر جواب مثبت داد،و قبل رفتن یه کاغذ اورد داد به امیر گفت تا 40 روز این کاغذ رو از خودت جدا نکن. از حال امیر بگم که چهره‌اش اصلا با قبل رفتن تو اتاق قابل قیاس نبود،رنگ پریده،موهای آشفته،و نگاهش دائماً خیره میشد به اطراف..! وقتی‌ از اونجا امدیم بیرون و داخل ماشین نشستیم با اینکه خیلی‌ کنجکاو بودم که ببینم چه اتفاقی‌ تو اون اتاق افتاده ولی‌ نتونستم از امیر بپرسم حس می‌کردم استاد هم همین احساس منو داشت..ولی‌ اون هم هیچ سوالی نکرد.. بعد از اینکه تقریبا نزدیک جایی شدیم که ماشین امیر رو پارک کرده بودیم،،امیر شروع به صحبت کردن کرد.. گفت: حدودا 10 دقیقه بعد از اینکه از اتاق رفتید بیرون یه صدائی مهیبی از دیوار پشت سرم شنیدم برگشتم دیدم هیچی‌ نیست.همون صدا رو از بالا سرم دوباره شنیدم ولی‌ هیچی‌ نمی‌دیدم تا اینکه دیدم از تو دیوارهای اتاق و کفّ زمین و سقف اتاق موجودات عجیب و غریب که اصلا شبیه هیچ حیوونی نبودند جلوم ظاهر شدند،،دورم میچرخیدند با ناخن‌های بلند و چهره‌های زشت و چندش آور..رنگهای بدنشون مختلف بود،،اندازه‌هاشون با هم فرق میکرد بعضی هاشون پشمالو بودند..تا پشت اون خطی‌ که پیرمرد کشیده بود میومدند ولی‌ داخل دایره نمی‌شدند.حتی بالای سرم که تو مسیر دایره بود نمیمدند ولی‌ به راحتی‌ میچرخیدند،،از هر سمتی‌ میومدند.صداهای زیر و جیغ مانندی داشتند..صورتشون خیلی‌ وحشتناک بود..! امیر که اینارو میگفت من از تعجب دهانم باز مونده بود..وقتی‌ سر تکون دادن‌های مجید رو به نشونه تصدیق حرفهای امیر دیدم از مجید پرسیدم تو هم قبلا همین چیزا رو دیدی؟..گفت دقیقا به همین شکل. مجید ادامه داد از پسر خالم شنیدم یکی‌ که درون هم چین دایره نشسته‌ نتونسته دوام بیاره و از دایره خارج شده تا مدتها به مشکلات زیادی دست به گریبان بوده..! امیر گفت تا آخر عمرم این روز رو فراموش نمیکنم به غلط کردن افتاده بودم دوست داشتم بمیرم و اون چیزهارو نبینم،،، خلاصه اون روز با همه اتفاقات عجیبش تموم شد و تا مدتها حرفش موضوع اصلی‌ صحبت‌های دوستان و آشنایان بودو امیر هم تا مدتها عصبی بود..ولی حسنی که آشنائی من با این پیرمرد داشت این بود که سال بعد از این جریان با کمک این.شخص مشکل شدید یکی‌ از اقوام رو حل کردیم..که اگه عمری باقی‌ موند داستان اون اتفاق رو هم براتون تعریف می‌کنم..ببخشید اگه خیلی‌ طولانی‌ شد. #پایان

[ پنجشنبه 15 بهمن 1394 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 94 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
فاطمه 22:15 - 1394/12/6
اصلاً چرا بايد مى رفتن تو اون اتاق؟
چرا از اول توضيح نداده؟
پاسخ : چیو مثلا توضیح بده؟

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)