close
چت روم
ارسالی از طرف آرین
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از طرف آرین


من ارین هستم 14سالمه از کرمان پارسال تو تابستون به خونه ی مامان بزرگم رفته بودم راستش تو خونه ی مامان بزرگم جن هست ولی هیچکس به روی خودش نمیاره خونه مامان بزرگم یه حیاط بزرگ داره که پر از درخته و با خونه ی داییم حدودا 50متر فاصله داره که درختا وسطش قرار گرفتن یبار خالم برای قلیون کشیدن به خونه مامان بزرگم اومده بود و به من گفت که برو ذغال هارو خاموش کن اما قبلش بسم الله بگو منم تو دلم گفتم اخه مگه چی میشه و بردم توی حیاط و شلنگ ابو باز کردم و ذغال هارو خاموش کردم گفتم شاید جن بیاد سراغم و خیلی هیجان داشتم تا سه روز خبری نشد اما شب روز چهارم مامان بزرگم بهم گفت برو از زن داییت ابلیمو بگیر رفتم و وقتی به وسط حیاط رسیدم دیدم صدای خش خش میاد گفتم حتما گربه س و اینجور چیزا ولی دیدم صدای خش خش از بالای درخت میاد اقا منم سرمو گرفتم بالا و دیدم یه خانم با یه دامن بلند به رنگ سفید و با موها و چشم های مشکی و به حالت مرد عنکبوتی بالای سر من روی درخته و اومدم داد بزنم نفسم گرفته بود اصن نه میتونستم حرکت کنم نه میتونستم داد بزنم قفل شده بودم بعد یهو زنه پرید جلوم واقعا ترسیده بودم داشتم سکته میکردم یه سیلی بهم زد پرت شدم پشت درختا نفسم بالا نمیومد بعد زنه با چنگالی بزرگش زد تو سینم سینم زخمی شد دعا دعا میکردم خواب باشه دوباره سیلی زد تو گوشم از ترس بیهوش شدم بعد که به هوش اومدم دیدم که ظهره گفتم اخیش حتما خواب بود ولی دیدم که داییام و مامانم و مامان بزرگم دورم جمع شدن گفتم چی شده؟گفتن دیشب ساعت 11تو باغچه پیدات کردیم گفتم وای بدبخت شدم واقعیت بود و شب که اومدم بخوابم دیدم یه زنه بالای کمده داشتم سکته رو میزدم فرار کردم توی حال تشنم شد رفتم توی اشپز خونه هنوز نرسیده بودم که یهو دیدم شیر اب باز شد فکر کردم خالمه گفتم: من نمی ترسم بابا چی فکر میکنی درباره ی من؟ دیدم جواب نیومد رفتم که دیدم دوباره همون زنس دوباره کتک خوردم و به زور گفتم بس.. بسم.. بسم الله که یهو غیب شد اون شب اصلا خوابم نبرد رفتم کنار مامان بزرگم خوابیدم صبحش با مامان بزرگم و داییم رفتیم پیش یه پیر مرده که مامان بزرگمو میشناخت مامان بزرگم رفت و باهاش حرف زد یه چیزایی گفت بعد منو بردن پیش پیر مرده که یه کاسه اب با یه چوب دستش بود هی زیر لب یه چیزی میگفت بعد داد زد ای پری ها برید و دور شید دوباره زیر لب دعا خوند و فرداش رفتم خونه خودمون از اون به بعد نه زنه رو دیدم نه رفتم خونه مامان بزرگم و الان یکساله نرفتم خونه مامان بزرگم

[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 78 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 0:03 - 1395/3/12
منم نمیرم خونه مادر بزرگم جن داره بد جور
پاسخ : اگ میتونی از مادربزرگت سوال کن اتفاقی نیافتاده؟ بعد بفرستی برام ممنون میشم

رعنا 19:09 - 1395/3/11
بیچاره چقد از جنه کتک خورده خخخ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)