close
چت روم
داستان ارسالی نگار..
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی نگار..


سلام من نگار هستم.داستانی که میخوام تعریف کنم برای یه سال پیشه درست روز تولد ۱۷سالگیم خونه مادر بزرگم کاشانه تو یه شهرک نزدیک به کویر توی اونجا خونه ها حیاط دار و خیلی بزرگه .کنار خونه مادر بزرگم یه خونه مترو کس که میگن یه دختر ۱۷ساله اونجا به طور مشکوکی کشته شد و اجنه و حیوانات مثله جغد ها اونجا زندگی میکنن و با اینکه خالیه سرو صداهای عجیبی داره .و شبها حدود ساعت ۲به بعد حتی توی حیاط خونه مادربزرگمم صدای رفتو امد میومد وقتی چراغو روشن میکردیم که ببینیم شاید دزد باشه با اینکه کسیو نمیدیدیم بازم صداهای عجیب میومد .اون شب بعد تولد دیر وقت بود که همه رفتن بخوابن من سرجام خوابیده بودم که یه لحظه حس کردم یکی محکم مچ پامو گرفت از ترس نفسم بند اومد ولی به رو خودم نیاوردمو امیدوار بودم خیالاتی شده باشم تقریبا یه دقیقا گذشت که خواستم بلندشم برم پیش مادرم که دیدم اصلا نمیتونم تکون بخورم یه دفعه اون موجود سعی کرد خودشو بکشه بالا دیگه حتی نمیتونستم جیغ بکشم نفسم بند اومد خودشو رسوند بالا و محکم بهم چسبید نفسهاش سرد بود من از سرمای اون توی خودم مچاله شدم و سریع با گوشیه مبایلم که همیشه تو جیبم بود به خونه زنگ زدم وقتی زنگ تلفن خورد فهمیدم رفته و من باتمام توان جیغ کشیدم همه اومده بودن بالاسرمو مادرم از رنگ پریدم شوکه شد وقتی قضیه رو تعریف کردم همه میگفتن خیالاتی شدی وبعد چند جلسه مشاوره با روانپزشک کم کم ترسم ریخت ولی خیالات نبود .

[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 51 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)