close
چت روم
داستان جن جدید...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن جدید...


پدربزرگم دعانویس بوده.منم تعطیلات همیشه میرفتم روستا و برای ابیاری با عموم میرفتم سر مزارع..ابیاریرو شبا انجام میدادیم...توی روستای چنگ الماس که الان روستای بابارشانی در کردستان هم معروفه روستای من بود..و ازین هردفعه میرفتم ابیاری و جن تا جن میدیدم دیگه یواش یواش برام عادی شده بود.شایدم چون بابا بزرگم دعا نویس بودو بلد بود که باید با اجنه چیکار کنه ترسی نداشتم...چون بیشتر اوقاتی که شیر میشدم بابا بزرگم هم میومد برای ابیاری..یکی از صبحای خیلی زیبای بابارشانی وقتی مشغول ورزش توی بلوار بودم..بابا بزرگم قاسم گفت که نرم ولی به حرفش نکردم...دختریو توی بلوار دیدم که از نظر زیبایی همتا نداشت..حوریو تو جیب بغلش میکرد..ماهم پسریم دیگه همیشه یه دختر که رد میشه برمیگردیم پشتم نیگا میکنیم.ولی وقتی برگشتم..فقط دوتا پیرزن درحال پیاده رویو دیدم..یه لحظه پشت گوشم و سرم لرزش عجیبیو گرفت....به بابام بزرگم گفتم..گفت باید شب دوباره به اونجا بری...اون دختره هم اونجا بود..وقتی بهم گفت میدونی اگه همون سیلی رو به خودت بزنم ممکنه لال بشی؟گیج شدم..بعدش گفت تلافیه کارتو سره مادرت درمیارم...اومدم خونه ترسون و لرزون بابا بزرگم احضار کرد.ولی این همون دختر نبود..جلوی من به یه زن زیبا درومده بود...وقتی احضارش کرد..دلیلو پرسید..که من بچه ی اونارو سوزونده بودم...صبحش که از خواب بلند شدم..یه طرفه صورت مادربزرگم سیاه بود..که اونجوری که خودش میگفت یه نفر توی خواب با صورت خیلی زشتی زده تو صورتش..من با ادرس بهتون این داستانو نوشتم.میتونید تحقیق کنید..خیلی از مردمه اونجا.حتی حاضر نمیشن روزا به قبرستونه چنگ الماس برن ...

[ سه شنبه 11 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 57 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)