close
چت روم
ارسالی جدید.
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید.

من ۱۷سالمه و اتفاق برمی گرده به دوسال پیش که ۱۵ سالم بود 

ما برای یک هفته رفته بودیم کرمانشاه خونه داییم , وقتی رسیدیم اونجا بعد از یک روز استراحت پسر داییمکه اسمش محمد هست و همسن منه گفت مهدی میای بریم باغمون منم بی درنگ قبول کردم چون عاشق فضای سبز هستم خلاصه قرار شد که فردا ساعت ۱ بریم و همون ساعت رفتیم بعد از یک ساعت پیاده راه رفتن رسیدم واقعا باغ قشنگی داشتن بعد رفتیم اونجا نشستیم و تا ساعت ۵مشغول صحبت شدیم بعد گوشیه پسر داییم زنگ خورد که دوستش پشت خط بود که به محمد گفت سریع بیا یه کار مهم باهات دارم بعدش محمد من رو تنها گذاشت و به سراغ دوستش رفت منم تا ساعت ۶:۳۰ اونجا نشستم خورشید که داشت کم کم غروب میکرد که تصمیم گرفتم برگردم پاشدم به راه افتادم تقریبا نیم ساعت نگذشته بود که از دور یه زن یا دختری رو دیدم از دور معلوم نبود وقتی نزدیک تر شدم دیدم که یه لباس کثیف که انگار یه سال نشسته باشیش تنشه و به یه درخت تکیه داده بود و سرش روی پاهاش بود نزدیکتر که شدم احساس کردم گریه میکنه پس یکم تند تر راه رفتم که بیبنم چی شده وقتی که ۶متر باهاش فاصله داشتم اول سلام کردم که جوابی نداد بعد گفتم خانوم چرا گریه میکنین که یکدفعه سرش رو بالا اورد و به من نگاه کرد از چیزی که میدیدم زبونم بند اومده بود خیلی قیافه ترسناکی داشت اونقدر که بدنم قفل شده بود بعد از یک دقیقه به خودم اومدم و پا به فرار گذاشتم ولی اون همش دنبالم میومد بدون اینکه چیزی بگه وقتی به خونه داییم رسیدم مثل گچ سفید شده بودم و تا دو روز مریض شدم بعد از دو روز قضیه رو به داییم گفتم و اون منو پیش یه پیرمرد برد وجریان رو بهش گفت بعد پیرمرد نگاهی به من انداخت و گفت ۴سال پیش اون دختری که دیدی با یه پسر که ظاهرا دوست پسرش بوده میرن همون باغ تو اون باغ پسره به دختره تجاوز میکنه بعد برای اینکه کسی نفهمه اون رو میکشه بعد جسدش رو زیر اون درخت چال میکنه بعد من ازش پرسیدم که چه ربطی به من داره گفت قیافه ی اون پسر خیلی شبیه توعه و اون دختر فکر کرده تو اون پسری و خدا روشکر که فرار کردی وإلا اون دختر یه بلایی سرت میاورد بعد با داییم از پیرمرد تشکر کردیم و بعد به خونه برگشتیم ولی هنوزم وقتی به اون جریان فکر میکنم مو های بدنم سیخ میشه .

ببخشید که داستان یکم طولانی شد.

[ دوشنبه 10 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 67 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
SadeGH 13:37 - 1395/3/11
سلام.
وقت بخیر.
لطفاً نوشته ها رو بزرگ تر کنید، خوندنشون مشکله.
تشکر.
پاسخ : سلام چشم حتما از فردا فونتو بزرگ میکنم ممنونم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)