close
چت روم
داستان واقعی احضار همزاد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی احضار همزاد


سلام این داستانو میگم به یکی از همسایه هام پیش اومده در مورد احضار همزاد، از زبون خودش نقل میکنم..... سلام من مهدی هستم از بابل منو دوستام یک دیوونگی کردیم تصمیم گرفتیم همزادمونو ببینیم روش احضارش این بود که تو خونه خالی باید با چند تا نلبکی و ماغذ و مداد از این چرت پرتا رو شروع کنیم، دوستم روشش رو از مولا که عموشه گرفته بود عموش هم کلی اصرار کرد که این کارو نکنه ولی قبول نکرد، دوستم منو برد خونش ، اون شب خانوادش عروسی بودن و بهترین موقعیت بود برای احضار، ساعت نه بود و خونه ی دوستم هم خالی، دوستم کامل یاد گرفته بود روشش رو یک میز کوچیک چوبی رو گذاشت تو پذیرایی، خونه دوستم از اون خونه بزرگ های گرون بود، و قدیمی بود ولی زیبا، دوستم یک کاغذ رو در اورد گذاشت روی میز و شروع کرد به خط کشی کردن و چهار تا مربع درست کرد و شماره 1.2.3.4 رو روی کاغذ نوشت و رفت ابجوش گزاشت روی گاز و ی نعلبکی اورد ،داشت ی چیزی تو دلش میخوند و از رو شماره چهار میرفت رو یک یعنی نعلبکی رو هی میزاشت رو یک شماره ای و چشماشو بست، بخدا شاید باورتون نشه پشت دوستم یک پنجره ای بود که به حیاط خونشون ختم میشد، دیدم یک چیزی پشت پنجره و منم خوشحال انگار داره احضار میشه و نمیترسیدم دوستم بلند شد تا اب جوش رو بیاره، اب به جوش نیومده بود ولی داغ بود چراغ ها هم که خاموش مثل فیلمها، منم خیره شده بودم به پنجره ولی اون موجوده تکون نمیخورد، دوستم ابجوش رو تو نعلبکی کمی ریخت و بقیشو گزاشت رو زمین و نلعبکی رو با زیرش گذاشت رو شماره چهار که متوجه همون موجوده شدم که انگار داره به پنجره میزنه گفتم حسین حسین ببین تا حسین نگاه کرد دیدم موجوده با دست گندش یک مشت زد به شیشه پنجره و فرار کرد دوستم بلند شد از جاش رفت بیرون شاید باور نکنید رفتم دست دوستمو گرفتم سرده سرد بود و میخواستم مانعش بشم دیدم محکم زد تو سینم و پرت شدم رو میز و میز شکست یهو حسین داد زد و پرید روم و داشت خفم میکرد انگار یک روح تو بدنش رفته بودم، منم هی صداش میزدم و میگفتم منم مهدی رفیقت توروخدا یادت بیاد، که صدا در خونه اومد مثل اینکه خانواده حسین اومده بودن، حسین گلوم رو ول کرد و هول داد باز خوردم رو زمین، دیدم دستشو گذاشت رو دیگ ابجوش و خندید و با دو رفت، ولی خانواده حسین جلوش رو نگرفتن چون تو قضیه نبودن، سریع به پدر حسین توضیح دادم که یک چک مشتی زد تو صورتم و گریه میکردم پدره حسین و برادر حسین سریع رفتن دنبال حسین تو خیابون میبینن تصادف شده، و حسین جونشو از دست میده خدا شاهده دارم با گریه تایپ میکنم ولی پدر و مادر حسین منو نبخشیدن و نفرینم میکردن، اخه من چرا؟ حسین خودش..... بعد تشیع جنازه همیشه جن ها خانواده حسین رو اذیت میکردن یک موقع شیشه میشکستن یک موقع جا به جای وسایلها، یک موقع صداهای عجیب.... ولی به من کاری نداشتن ولی من همیشه خدا خدا میکنم که بیان منم اذیت کنند چون اینجوری با وجدان نمیتونم سر کنم.... این داستان دوسال پیش اتفاق افتاد، هعیی نسیت هم میکنم دنبال این چیزا نرید منم مثل شما میگفتم چیزی اتفاق نمیوفته....

موضوعات: داستان همزاد ,
[ یکشنبه 09 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 580 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
zahra 12:59 - 1395/4/5
داستان غمگینی بود شکلکشکلکشکلک مرسی حسام عزیز بابت مطالب خوبت
پاسخ : خواهش میکنم قابلتو نداشت

رعنا 17:23 - 1395/3/9
آخرش خیلی بد تموم شد اصلا فکرش هم نمی کردم اینطوری بشه شکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)