close
چت روم
داستان باحال
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان باحال


جریان رو نمیدونم از کجا باید شروع کنم، چون یه سری اتفاقاته که از چند سال پیش شروع شدن و کم و بیش به هم مرتبط هستن واسه همین یه مقدمه چینی میکنم که به اصل داستان برسم، بهتره اینجوری شروع کنم که 3 تا جن در همسایگی ما توی زیرزمینمون هستن، شاید واسه خیلیا عجیب باشه یا شاید بعضیا فک کنن دروغه ولی مهم نیست، تقریبا طرفای سال 86 بود که من متوجه حضورشن شدم چون اکثر وقتم رو به خاطر درس خوندن توی زیرزمین میگذروندم، اوایل با یه چراغ خاموش کردن شوخیای این مدلی شروع شد هرچقدر که من بیشتر کنجکاو میشدم اتفاقا بیشتر میشدن و تا جایی پیش رفت که هر روز روی بدنم زخم های سطحی جدیدی میدیم یا حتی توی خواب یک بار پسرعموم رو تا میخورد کتک زدم ، البته این رو هم بگم که اکثر اتفاق ها بین ساعت 5 تا 6 صبح می افتادن، خلاصه به پیشنهاد مادرم پیش یه سید رفتیم جریان رو هنوز واسش نیمه نصه گفته بودم که یه دعا داد به من، اون شب دعا رو زیر بالشم گذاشتم، دیروقت بود که خوابم برد چشمم تازه گرم شده بود که یه صدای پچ پچ میشنید که چند نفر داشتن با هم آروم حرف میزدن، چشم که باز کردم دیدم کسی نیست، به ساعت نیگه کردم دوبر 5 بود، دوباره سعی کردم که بخوابم و همون اتفاق تکرار شد، یکی اومد دست کشید روی صورتم و چشمام رو باز کردم و 3 نفر که رو بروم وایساده بودن رو دیدم، 2 تا مرد یکی لاغر و اون یکی چاق و یه زن که عقبتر وایساده بود، این رو نمیدونم که کسایی که با جزئیات از ظاهر اجنه صحبت می کنن دقیقا فازشون چیه، من که فقط کامل کپ کرده بودم فقط میتونم بگم اندام و صورتشون دقیقا مثل انسان بود، نه شاه داشتن نه دم قد هیچکدمشون هم 2 متر نبود ولی پاشونم ندیدم که بگم سم دارن زبونم هم بند اومده بود گفتند که اومدیم فعلا باهات خداحافظی کنیم، صبح که شد از خواب بیدار شدم و گفتم که لابد خواب بوده ولی تقریبا 2 سال دیگه کوچیک ترین اتفاقی واسم نیوفتاد، اتفاقاتی که بعد اون افتاد فهمیدم که توی خواب و بیداری زمانیه که اگه بخوان به صورت مستقیم باهام ارتباط برقرار میکنن البته اگه یه نشونه بذارن وگرنه هنوز که هنوزه فرقش رو با خواب تشخیص نمیدم، بگذریم دیگه کم کم داشت این اتفاقا فرموشم میشد و فقط بعضی وقتا واسه ترسوندن دوستام یه سریش رو تعریف می کردم. کاردانیم تموم شد و واسه کارشناسی به یه شهر دیگه رفتم بعد از 3-4 ماه برگشتم که یه سر به خونوادم بزنم اون چند روز هوا کاملا بارونی بود، یکی از شبا یه رعد و برق خیلی وحشتناک زد و و کل خونه رو لرزوند، همه از خواب پریدن، ساعت گوشیم رو نیگا کردم تقریبا از 5 رد شده بود، رفتم یه لیوان آب خوردم برگشتم که بخوابم یه سرم رو هنوز رو بالش نذاشته بودم یکی کنار گوشم اسمم رو صدا زد، هنوز تو فکر این بودم که توهم زدم یا باید بترسم که این بار خیلی واضح تر صدای یه زن کنار گوشم گفت با من ازدواج کن. خیلی ترسیدم و دیگه تا صبح سعی کردم که نخوابم، روز های بعدش هم اتفاق خاصی نیوفتاد، که دوباره برگشتم واسه دانشگاه، شب اول دوست دخترم اومد پیشم و شب موند شب بود که حس کردم سرو صدا میاد چشامو که باز کردم توی تاریکی 4 نفر رو تشخیص دادم که داشتن با لگد به دوست دخترم میزدن و اون انگار که هیچی حس نمیکرد و خواب بود، مغزم کلا ارور داده بود شاید چند لحظه ای گذشت که 3 تاشون رو شناختم چون خیلی وقت بود که ندیده بودمشون واقعا تعجب کردم و این اولین و آخرین باری بود که اینقدر دور از خونه دیدمشون وقتی متوجه من شدن یکیشون من رو نیگه داشته بود وقتی که کنار زدمش همگی رفتن، دیگه چیزی یادم نمیاد صبح که شد از خواب بیدار شدم و دیدم که دوست دخترم کنارم خوابه و شکر کردم که خواب دیده بودم ولی وقتی که بیدار شد یکی از پاهاش کامل کبود شده بود از بالا تا پایین و این یکی از اون نشونه هایی بود که گفته بودم، بعد اون شب باز یه سری اتفاقا شروع شد که به جریان زیاد مربوط نیس، این 3 تا هم دیگه خودشون رو به من نشون ندادن و مثل اوایل وقتایی که زیرزمین بودم یه سری شوخیای مثل جابه جا کردن وسایل می کردن، من هم بعد چند سال دو باره برگشته بودم خونه خودمون دیگه واسم ترسی نداشت کاراشون، یا بهتره بگم از این همسایه هامون نمی ترسیدم چون واقعا آزارشون بهمون نمیرسید، این گذشت تا یک سال پیش همون پسر عموم که کتکش زده بودم توی خواب اومده بود خونمون و هروقت که اون میاد توی زیرزمین می خوابیم، خواب بودم حس کردم یکی کنارم نیشسته و داره نیگاهم میکنه، اول فکر کردم پسر عمومه که می خواد بترسونتم بیدار شدم دیدم سرجاشه بدبخت و داره خواب هفت پادشاه رو میبینه، دراز کشیدم که بخوابم، نمیدونم چرا ولی واسه اینکه مطمئن بشم که کسی نیس و راحت بخوابم گفتم سلام، ولی وقتی جواب سلامم رو شنیدم نزدیک بود سکته کنم چشمام رو باز کردم توی تاریکی دیدم که همون زن روی تخت کنارم نشسته ادامه دارد..

بعد این همه سال این اولین مکالمه من باهاشون بچد ک جرات حرف زدن پیدا کرده بودم یه تفاوت دیگه این بود که این بار خواب و بیدار نبودم کاملا بیدار بودم، بهش گفتم چند سال گذشته واقعا چی از من می خواین؟ صداش رو توی سرم میشنیدم گفت با من ازدواج کن، بهش گفتم بابا من که آدمم تو هم که جنی اصلا مگه شدنیه؟ گفت شدنیه ولی تو باید رضایت بدی، گفتم به فرض که قبول هم بکنم چجوری اتفاق می افته گفت از خونت باید یکم وارد جریان بدنم بشه، یه دفعه یاد تمام داستان و فیلمای جنی افتادم که لپ کلامش اینه که هرکسی ارتباط خیلی نزدیک داشته باشه با اجنه واس خودش یه خل و چل شیش سیلندر شده، گفتم من قبول نمیکنم، چند بار بازوم رو نیشگون گرفت ولی وقتی که پسر عموم رو صدا کردم رفت، چند بار هم طوی سال گذشته از خواب بیدارم کرد خیلی عادی مثل وقتی که کسی بخواد کس دیگه رو بیدار کنه و همیشه هم تقریبا ساعت 5 صبح ولی وقتی بیدار میشم هیچی نیست، راستشو بخواین دیگه بهشون عادت کردم وقتایی که خبری ازشون نمیشه دلم واسشون تنگ میشه

[ یکشنبه 09 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 141 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
aysa 18:04 - 1395/3/9
بعد این عکسش مال فیلم جنگیره عایا؟؟ خیلی شبیهشه
پاسخ : نمیدونم عکسش باحال بود گذاشتم

aysa 14:34 - 1395/3/9
اگ حال داشتم این همه متنو بخونم ک درسمو میخوندم الان قلمچی تو تلویزیون نشونم میداد
یکی چکیدشو بگه لدفا:|
پاسخ : داستانه دیگه...

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)