close
چت روم
جن رقاص...بخونید جالبه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
جن رقاص...بخونید جالبه


سلام خخخخخ خوبین بچه این داستان رو میگم و اگه بگم ممکنه بخندین ولی خدایی بهتون اتفاق بیوفته میترسین، عموم تو رشت باغ داره یک روز تابستونی حرکت کردیم اونجا براش تفریح و گردش ، وقتی رسیدیم اونجا بلافاصله منو داداشم رفتیم تو باغ شیطونی کنیم جاتون خالی خوش گذشت، داشتیم میوه میخوردیم هوووف خیلی خوشمزه بودم داداشم منو صدا زد گفت گفتم چیه چرا نمیزاری کوفت کنم خخخ داداشم خندید و گفت اون طرفو ببین دارن میرقصند، نگاه کردم دیدم دو نفر با چادر سفید که روی خود انداخته بودن داشتن میرقصیدن خخخ باحال هم میرقصیدن جاتون خالی .... دستشون بالا بود و میرقصیدن، رفتیم تو خونه و مثل همیشه رفتیم تو اتاق پسر عموم تا با کامپیوتر بازی کنیم، اتاق پسر عموم پنجره ای داشت رو به باغه رفتم سر پنجره دیدم هنوز دارن میرقصن، پسر عموم رو صدا زدم ولی اون نخندید سریع رفت تو پذیرایی و عموم رو صدا زد، عموم اومد و اونارو دید. و چوبش رو برداشت با پدرم راهی شدن طرف اون رقصنده ها خخخ ماهم کیف، دیدم یهو فرار کردن از پدر و عموم ترسیدن ماهم کلی خنده کردیم. عموم اومد سمتم گفت اینا ادم نیستن حواستون باشه، خندم گرفت باز ، ایندفعه جدی تر شد گفت اونا جنن و میان اینجا میرقصن و اگه کسی نزدیکشون بشه حتما میکشه چون یکی از کارگرام رو همینا کشته، پسر کارگرم موقع قتل دیده بوده اونا، اونجور که پسرش تعریف میکرد اونا مقل الان در حال رقصیدن بودن و کارگرم میره طرفشون که ببینه چکار دارن که یکی اونو میندازه زمین و بهش چنگ میزنن و اون بلند میکنن میبرن با خود و الان یک ساله اونو ندیدیم و این جن ها همیشه میان ، و باید مواظب باشین، ما تا این موضوع رو شنیدیم جدی تر شدیم، و رفتیم پا کامپیوتر بازی کردیم، که شب شد بازم جاتون خالی شب کباب زدیم تو رگ تو باغ خیلی کیف میده، بابام بهم میگه حوس زردالو کردم اگه میشه کمی برو از تو انباری عمو اینا بیار بخوریم، منو پسرعموم بلند شدیم و رفتیم تاریک بود هوا، در انباری رو باز کردیم و رفتیم داخل انباری که در بسته شد، من شوکه شدم پسر عموم چون دوسال ازم کوچیکتر بود دستم رو گرفت، بیخیال میوه شدیم و رفتیم طرف در تا در رو باز کنیم، که از پشت صدای خنده اومد، مطمئن بودم که صدای همون رقصنده هاس، خندشون ریز بود، این بار من گریه میکردم ، خدایی به جون مادرم قسم یک ساعت تو انباری گیر افتادیم که عموم نگران میشه میاد دنبالمون، و در رو باز میکنه و من دیگه لب به چیزی نزدم و رفتم خوابیدم... صبح بیدار شدم و از رخت خوابم بلند شدم رفتم تو اتاق پسر عموم تا بیدارش کنم، درش باز بود با کنجکاوی رفتم ببینم اونا همونجان یا نه، دیدم بععععله بازم دارن قر میدن خخخخ ولی این بار نمیخندیدم میترسیدم.....و هرروز میدیدمش تا روزی که از اونجا رفتیم....امیدوارم خوشتون اومده باشه این داستان واقعیه بخدا
[ شنبه 08 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 105 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 1:29 - 1395/3/9
باحاله ولی ترسناک ولی خوشم اومد واقعا دستت درد نکنه

بهار 22:48 - 1395/3/8
سلام حسام.تو هنوز دس از سر این جنا ورنداشتی؟؟
پاسخ : سلام اجی خخخخ نمیشه گذشت اخه

aysa 20:02 - 1395/3/8
جنام راه افتادنا
ازشون میپرسیدی کلاس رقص نمیزارن ثبت نام کنیم😂😂
پاسخ : ههههه دقیقا

رعنا 17:20 - 1395/3/8
خخخ چه باحال

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)