close
چت روم
داستان واقعی مجسمه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی مجسمه


سلام من مریم هستم این داستان جن نیست ولی کمی عجیبه و برای خودمم اتفاق افتاده، من وقتی 16 سالم بود مادرم یک اتاقی جدا داشت برای مجسمه . مجسمه ها لخت بود چه زن چه مرد و زیاد هم بودن مادرم مجسمه هارو نگه داری میکرد نمیدونم چرا، یک شب خواب دیدم یک زنی با دوتا فرشته که همراهش بودن تو خوابم اومدن گفتن اگه مجسمه هارو جمع نکنی ما تورو با خود میبریم، بیخیال شدم گفتم ، شب دوم هم بازم اون خواب رو دیدم، شب سوم هم دوباره دیدم که اینبار گفت اگه این بار به حرفم گوش نکنی ما تورو میبریم با خود، من دیگه ترسیدم و به مادرم خبر دادم، مادرم به خاطر من از مجسمه ها گذشت و خرابشون کرد و بیرون انداخت و من راحت شدم، بعد یک مدتی مادرم منو برد پیش مولایی، اون میگفت اون مجسمه ها به بوت حساب میومد و بخاطره همین این خواب هارو میدیدم، و گفت ممکن بود توروهم ببرن چون این یک نوع بوت پرستیه، ممنونم از وبلاگتون

[ شنبه 08 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 79 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 17:26 - 1395/3/8
آخه این چه کاریه
پاسخ : واقعا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)