close
چت روم
.........
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
.........


یک شب زمستانی دوستم علی به همراه خانوادش به مراسم عزای پدر بزرگش (احمد) به ایلام رفته بودند و به من گفتند که شب در خانشان بمانم حدودا ساعت دو نصف شب با صدای افتادن یک شی شیشه ای و شکستنش از خواب پریدم دور خودم رو دیدم که یه سری لباس(کت و شلوار و لباس عروس) افتادن از تعجب چشمانم گرد شده بود اخه ما که کسی رو نداشتیم عروسی کنه یا نه لباس عروس فروشی و نه کت شلوار فروشی داشته باشه... خلاصه رفتم آبی به صورتم بزنم که تو راهرو دوباره لباس ها رو دیدم به جای اینکه برم دستشویی رفتم به اتاق مامان این عجیب تر بود چون اونجا خالی شده بود . تصمیم گرفتم بهشون زنگ بزنم رفتم که زنگ بزنم دیدم تلفن قطع شده. اومدم خوابیدم طولی نکشید که بی دلیل دوباره بیدار شدم دیدم ساعت دو هست تعجب کردم چون که همین چند ساعت پیش ساعت دو بود یه دفعه احساس کردم که جو خانه خیلی سنگین شده. اومدم توی هال اما این بار صدای پچ پچ سه نفر میومد خیلی ترسیده بودم فکر کردم دزده نمیدونستم چکار کنم رفتم جلو یه جوری وارد یه اتاق قدیمی شدم آره درسته سه نفر بودن یه مرد میانسال یه زن میانسال و یه دختر جوون و خوشگل احساس کردم مرا نمیبینند. تونستم بفهمم چی میگن اونا انگار مامان بابا دختره بودن و به دخترشون میگفتن که تو نمیتونی با احمد ازدواج کنی اما دختر زیر بار نمیرفت تا اینکه پدر بهش گفت که تو تا وقتی که فکر احمد را از سرت بیرون نکنی از اتاقت حق بیرون آمدن نداری دختر که گریه میکرد ناگهان در قلبش چاقویی که روی میز بود را فشرد و خون سیاهی از قلبش جاری شد و اون خون شبیه روح سیاهی در فضای خانه نمایان شد که همانند شیطان میخندید او میخواست با من بجنگد و انگار قصد کشتن من را داشت من یه گلدان قدیمی به سمت او پرت کردم ولی انگار نه انگار. هر لحظه به قدرتش اضافه میشد و بلند تر میخندید من هم که کلافه شده بودم داد زدم و خودم را از پنجره به بیرون پرت کردم و همه ی همسایه ها با صدای داد من بیرون آمدند منم که از شدت ضربه و درد فقط اینو فهمیدم که یکی از همسایه ها که انگار بهش میگفتن محسن آقا من رو به درمانگاه برد بعد از اینکه به هوش آمدم و دستم و پایم را گچ گرفتن او از من خواست که برای او ماجرا را بازگو کنم و من هم ماجرا را گفتم بعد از اینکه ماجرا را شنید سرش را تکان داد و گفت: ماجرا مربوط به پدر بزرگ دوستت علی میشود اسم او احمد بود (همان کسی که الان به مراسم عزایش رفتند.) ماجرا این است که او عاشق دختر عمویش یلدا شده بود و چون عمویش با ازدواج آن ها مخالف بود. دختر عمویش خود کشی کرد . او افزود: روح یلدا هرشب به میهمان اهالی این خانه حمله میکند تو شانس اوردی که امشب که بخاطر مرگ احمد که تازه ناراحت و عصبانی تر بوده تورا نکشته است.... من هم که وحشت زده شده بودم اصرار کردم که سریع به خانه خودمان که در سعادت آباد بود برساند او من را به خانه ام برد و در آخر گفت که به نفع توست که به کسی چیزی نگویی چون به سراغت می آید من هم درباره این موضوع تا الان به کسی چیزی نگفتم و به خانواده چیز دیگری گفتم . و الان که دارم ماجرا را برایتان بازگو میکنم مو های تنم سیخ شده است و نگرانم که به سرغم بیاید...

[ شنبه 08 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 37 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 1:36 - 1395/3/9
خب واسه چی تعریف کرده الان میاد سراغش زبونم لال میکشتش

رعنا 18:18 - 1395/3/8
آخه خودش گفته اگه برای کسی تعریف کنم حتما دوباره میاد سراغم
منظورم این بود خخخ
پاسخ : خخخ فداکاری کرده حتما....

رعنا 17:35 - 1395/3/8
چه جراتی داره داستانش رو تعریف کرده خخخ
پاسخ : مگه برای نوشتن هم باید جرعت داشته باشه؟ خخخخ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)