close
چت روم
خاطره سربازی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خاطره سربازی


من 2 داستان مختلف تو 2 سال واسم اتفاق افتاده... اولین داستان برمیگرده به سال 1389 که وسط اموزشی بودم...(( این جریانا واقعا اتفاق افتاده واسم )) پسرایی که رفتن خدمت میفهمن من چی میگم...وسطای اموزشی ما رو بردن اردوی سربازی..( 3 روز و 4 شب ) پادگان اموزشی من حالا کجاست وسط بر بیابون ( میبد یزد که تا شهر 8 ساعت راه ) سرتونو درد نیارم شب اول با هر زور و ضربی بود گذشت شب دوم بعد از پست ساعت 3 صبح میخواستم برم گلاب برتون ( در ضمن دستشویی های اونجا از این قدیمیا بود که با کاه گل و اجر و در قدیمی کلا بگم داغون بود )رفتم دستشویی بعد از 2دقیقه شلوار و لباس گرم کن و شلوار زیر و خیلی داستانای دیگه در اوردم تا نشتم 10 ثانیه نگذشت یه احساسی به من دست داد که سقف دستشویی رو نگاه کن...من بد بختم سرمو بالا اوردم 20 ثانیه به جنی که سه کنج توالت به صورت مرد عنکبوتی وار نشته بود،من و اون جن محترم 25 ثانیه چش تو چش زل زدیم به هم.... زبونم بند اومده بود...لال لال بودم...تنها کاری که تونستم بکن، عربده زنان بدون اینکه شلوار رو بکشم بالا از دستشویی فرار کنم....تا جایی که فرمانده گردان از چادرش پرید بیرون گفت فلانی این چه وضع لباس چیشده منم فقط ترسیده بودم و زبونم بند اومده بود... همون شب با نوشتن به فرمانده فهموندم که اینجا جن دیدم.((لازم به ذکر که از اون دستشویی ها تا چادرای ما حدود 2 دقیقه پیاده رویه ))بعد 2 هفته تازه شروع کردم با لکنت زبون حرف زدن...واقعا از تاریکی میترسیدم... اما اتفاق بعدی دقیقا 1 سال 7 ماه بعد اون جریان واسه من پیش اومد... من تو دوره خدمت چندتا رفیق پیدا کردم....یه شب یکی تز اومد که شبونه بریم بهشت زهرا... از 10 نفری که این پیشنهاد رو شنیدیم 4 نفر پیچیدن به بازی که ما نیستیمو فلانیمو خلاصه... منم عین جو زده ها...(( کسر لاتی میومد اونجا جا بزنی...البته احمقانه ترین کاره به خدا )) گفتیم بریم...خلاصه ماشین جور شد و بعد 20 دقیقه رسیدیم...البته اونی که تز داده بود یه راه بلد بود که مارو میبرد صاف سر قبر های خالی... راستی اون موقع مود شده بود که پسرا میرفتن تو قبر میخوابیدن...ما 6 نفر یک به یک رفتیم تو یه قبر خوابیدم و سنگ لحد رو میزاشتن که مثلا استغفار کنیم...که چقدر هم کردیم...نوبت به من رسید...تو درون من یه چیزی میگفت نرو که بعدا پشیمون میشی ولی دوباره اون کسر لاتی و جو زدگی پیش اومد... رفتم...سنگ اول رو گزاشتن تا سنگ اخر برسه من شروع کردم ذکر گفتن و دعا خوندن و چشمام رو بستم...احساس کردم که فضا عوض شد...یه جوری فهمیدم یکی کنارمه...چشام رو که باز کردم یه جفت چشم قرمز جلوم دیدم...دقیقا صورت به صورت نفسم بند اومد...یه بوی تعفن غیر قابل تحمل پیچید تو قبر دوباره لال شدم،زبونم بند اومد و با نور موبایلی که روشن بود چهره کثیف و داغون جن رو دیدم...چشمایی مثل اتیش..صورتی کریح داغون...بوی تعفن..موهای ژولیده..اون لحظه بیهوش شدم ((ادامه جریان از طرف دوستم شنیدم)) میگفت وقتی رفتی پایین ما منتظر بودیم بعد 5 الی 10 دقیقه صدامون کنی که سنگا رو ور داریم...میگفت نزدیک به 40 دقیقه اون تو بودی...یکی از بچها که حوصلش سر رفت یه دفعه شروع کرده به صدا زدنت و تیکه انداختن...که بس کن..بیا بیرون...چقدر ریا کاری...تو که نماز خون نیستی چرا الکی مارو فیلم کردی...وقتی دیدیم جوابی ندادیم نگران شدیم،گفتیم شاید خوف قبر گرفتت سنگارو ور داشتیم دیدیم بیهوش شدی...با هزار بدبختی در اوردیمت بیرون زنگ زدیم اورژانس تا برسه اب پاچیدیم دیدیم رنگت مثل گچ دیوار سفید میشه بعد چند لحظه کبود میشه نمام بدنت...میگفتن تا 3 روز من تو بیمارستان بستری بودم...خدا رو شکر میکنم از اینکه اون جن منو تسخیر نکرده...وگرنه که..... بازم خدا رو شکر...ببخشید زیاد بود...سرتون درد گرفت ولی واقعی بود...

[ شنبه 08 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 123 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hananeh 1:48 - 1395/3/9
جن ها چه بی تربیت هستن که میان تو دستشویی
واقعا شرم آوره
پاسخ : هههه والا
پاسخ : هههه والا

aysa 15:56 - 1395/3/8
من اگ جای اون بودم از ذوق جن دیدن غش میکردم این حرکات چیه باو:-D
پاسخ : بنده خدا کاری جز این نمیتونسته دیگه

aysa 15:36 - 1395/3/8
عاقا ی سوال واسم پیش اومد
این خجالت نکشیده بدون شلوار رفته جلو فرمانده!؟؟O_o
پاسخ : هرکی جای اون باشه نمیکشه خخخ

رعنا 10:14 - 1395/3/8
خیلی باحال تعریف کرده بود خخخ
داستانش جالب بود مرسی
پاسخ : خواهش

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)