close
چت روم
ارسالی از دنیا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از دنیا


سلام من دنیام... ی بار رفته بودم خونه پدربزرگم تو10سالگی پدربزرگم با مامان بزرگم رفته بودن بیرون عمه کوچیکام هم ک دبیرستانی بودن مدرسه بودن و خلاصه خونه پدربزرگ من ک همیشه شلوغ بود ایندفعه خلوته خلوت بود اخه من 7تاعمه دارم و4تاعمو ک یکیش شهید شده یکیشم فت کرده همه عمه هامو عموهامم ازدواج کرده بودن وبچه همداشتن ب جز دوتا عمه کوچیکام ک محصل بودن وعمه بزرگم ک مطلقه بود وبا پدربزرگم اینا زندگی میکرد ولی خب عمو بزرگم فقط7تا بچه داره ک اون بچهاش باز ازدواج کرده بودن یعنی میخوام بگم اینقدر خونواده شلوغی بودیم ک همه ک جم میشدیم خونه بابا بزرگم میشد پادگان ن خونه...خلاصه خونه کسی نبود جز منو عمه مطلقه ام ک مشغول خیاطی بود ک سوزن چرخش میشکنه میره سوزن بگیره منو خونه تنها میزاره ،نمیشد برم باهاش اخه کلید درب نبود میرفتم بعدش پشت درمیموندیم اون رفت ومنو خونه گذاشت ...من وقتی میترسم نفس کم میارم وزبونم بسته میشه اصن نمیتونم بحرفم حتی بسختی جیغ میکشم ....من توحال بودم ک احساس کردم از اشپزخونه کسی اومد توحال درب حیاط پشتی تو اشپزخونست درب اسپزخونه هم تو حاله ،اومدم ک با دو برم تو حیاط جلویی ک برم توخیابون نرسیده ب راه رو باز همون موجودات سیاه با چشمای زرد درشت دورمو حلقه کردن و میچرخیدن قبلا ب تنهایی دیده بودم ازشون ولی اون سری کلی بودن ومنو دوره کردن من بدنم سنگین شد وانگار ک جلو دهنمو کسی گرفته باشه فقط میگفتم هوووووم هووم واروم اشک میریختم وی دفعه از هوش رفتم ...وقتی ب هوش اومدم دیدم عمم وپدربزرگ ومادر بزرگم بالا سرمن ومادر بزرگم برام قران میخوند وعمم بهم اب داد ک انگشترطلاشو تو اب انداخته بود چون میدونستن اونا این موجودات وجود داره وقبلا برا تک تک خونواده ب شکلای مختلف این اتفاقا افتاده بود...سریع با نگرانی بهم اب دادن و... ولی تا مدتی من نمیتونستم حرف بزنم و فقط بیصدا گریه میکردم تمام روز وشبارو فقط زمانی ک صدا قران ب گوشم میخورد اروم میشدم.ببخشید سرتون رو درد اوردم

[ جمعه 07 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 65 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
vampire cat girl 16:15 - 1395/3/7
اخی واقعا چقد گناداشته و چقد سخته و ترسناک و دردناک..
گیف عالی بود داداشی..
Big like..

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)