close
چت روم
قسمت سوم:ماموریت
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
قسمت سوم:ماموریت


تا نترسی..... بعد تشکر کردیم و رفتیم بیرون با موتور هم بودیم متاسفانه تو خیابون تصادف کردیم و دوستم پاش زخمی شد چون نزدیک خونمون بود بردمش امشب پیشم بمونه، تو خونه چیزی نداشتم برای خوردن اخه همش بیرون میخوردم، به دوستم گفتم من میرم چیزی بگیرم بخوریم برمیگردم، من وقتی برگشتم دوستم گفت حسین من فکر نمیکردم زن داشته باشی، من خندیدم گفتم منو و زن؟ خخخخ که یادم به اون افتاد باز خندم بند اومد، به دوستم گفتم چی شد چی گفت؟ از کجا دیدی؟ اینطور که اون میگفت در خونه رو زده بودن دوستم هم که تنها تو خونه بوده مجبور میشه با پا دردش بلند شه در رو باز کنه همون دختره بوده ولی چون دهنش گشاد بوده پارچه دور دهنش گرفته بود و به دوستم گفته بود اینو بده بهش، یک پارچه ای بود که توش یک چیزی بود مثل بقچه ی سفر، سبز رنگ هم بود، به دوستم گفت بازش کن، من گفتم صبر کن ، سوال کردم تو چرا فکر کردی اون زنه منه؟ میگفت که دختره گفته اینو بدین به شوهرم و منم گفتم باش، منم فکر کردم دروغ میگه چون گفت که این،،،، خلاصه دوستم قبول کرد بقچه رو باز کنه، باز کرد دید چند تا کاغذ سوخته که توش با نوشته های عجیب غریب پر شده بود توی بقچس، دوستم گفت شک ندارم طلسمه، بخاطره همین سریع رفتیم خونه دعا نویسه با این که ساعت یازدهه شب بود، به کوچه ی خلوت خونه ی مولاعه رسیدیم، جلوی خونشون یک کوچه تنگی هست و کمی طولانیه تا برسی به خونش تا رسیدیم دیدم یک خانمی ایستاده و چادر تیره ای پوشیده، به دوستم گفتم این زنه کیه این وقت شب تو کوچه، دوستم گفت کدوم زن؟ زنی که این طرفا نیست سریع دست دوستم رو گرفتم سوال موتورش کردم رفتیم. فهمیدم میخواد مانعم شه..... ادامه دارد...

[ جمعه 07 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 52 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)