close
چت روم
مرد عجیب
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
مرد عجیب


سلام من کیان هستم یادمه یک شب تابستون که فکر کنم تازه مدرسه ها تعطیل شده بود، رفتم پیش دوستم تا بازی فوتبال کنیم اخه فوتبالیستم، منو دوستم تنها بودیم تو کوچه داشتیم بازی میکردیم که یک مرد قد بلند با لباسایی مثل کاراگاه ها اومد و کلاهش جوری بود که صورتش رو تاریک نشون میداد من جو گرفتتم شوت کردم طرف مرده، بعد به عمد هم بود بهش گفتم توپ رو شوته کنه طرفمون که دیدم توپ رو اهسته با پا هل داد، من بعد از چند دقیقه بازم توپ رو پاس دادم بهش ، ایندفعه دیگه تکون نخورد، پنج دقیقه ای گذشت ولی مرده توپ رو شوت نمیکرد، دوستم گفت برو توپ رو بیار، رفتم طرف توپ و به صورت مرده ی نیم نگاهی کردم چشماش رو بسته بود ، توپ رو با دست که کنار پای مرده بود با خم شدنم برداشتم تا خواستم بلند شم دیدم مچم رو گرفت، و خندید خنده ی وحشتناکی هم کرد، منم دوستم رو صدا زدم ولی اون فرار کرد، مرده توپ رو ازم گرفت و رفت، و من سریع دویدم سمته خونه، خیلی ترسیده بودم باورتون نمیشه چی شد، وقتی برگشتم دم در خونمون یک توپ فوتبالی از اون جنس های عالی گزاشته بودن، فهمیدم کار خود اونه، با دیدن توپ ترسم ریخت، پدربزرگم چون توی این محله قدیمی بود سریع رفتم پیشش و این قضیه رو گفتم، گفت این موضوع برای عمت هم پیش اومده ولی عروسک بهش داده بودن، میگفت اون چیز های کهنه رو میبره و جاش یک چیز بهتر میزاره، من که عاشق اون مرده شده بودم دیگه ندیدمش درست فقط یک بار درست یادم میاد که تو خواب دیدمش نمیدونم خودش بود یا اینکه زیادی تو فکرش بودم. ممنونم از اقا حسام بابت وبلاگشون

[ جمعه 07 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)