close
چت روم
ناشناس..
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ناشناس..


سلام من میخوام این داستان کاملا واقعی رو که برا پسر داییم اتفاق افتاده رو از زبون خودش براتون تعریف کنم: برای اولین به خو نمون تو کرج رفته بودیم موقع خواب بابام رفت تو خونه ای که داشتیم می ساختیم بخوابه)روبه روی خونمون من اون موقع ۱۳ سالم بود)من هم دراز کشیدم چشام داش گرم میشد که مامانم هم را افتا د که بره پیش بابام رفت منم خوابیدم یه دو سه دقیقه بعد از صدای ایفون بیدار شدم از پله ها رفتم پایین ایفون رو بر داشتم گفتم کیه صدایی نیومد گفتم مامان تویی بازم سکوت گفتم بابا تویی اما بازم سکوت بود دلم شور زد گفتم نکنه مامانم میخواسته بیاد پیشم کسی دیده دزدیدتش اذیتش کنه پس رفتم دم در در و با احتیاط باز کردم رفتم تو کوچه درو بر نگا کردم کسی نبود رفتم خونه موبایلمو برداشتم زنگ زدم به بابام که بابام گفت مامانت اینجاس تشنم شد رفتم تو اشپز خونه اب بخورم که دیدم در یخچال بازه و شیشه اب رو زمین افتاده و ابش داره میره سریع برش داشتمو اب خوردم چراغ هودو روشن کردم و شیشه اب پر کردم گزاشتم تو یخچال داشتم اب رو سرا میکا رو پاک می کردم که گوشیم زنگ خورد شماره ناشناس بود جواب دادم ولی کسی حرفی نمیزد گفتم واقعا که و گوشیرو قطع کردم رفتم بخوابم که تلفن خونه زنگ خورد جواب دادم اما بازم سکوت بود گفتم لابو یکی خواسته اذیتم کنه وخوابیدم نصفه شب از صدای گوشیم بیدار شدم بازم همون شماره ناشناس بود قطع کردم نا خدا گاه به پنجره نگاه کردم که یه سایه سفید سریع از جلوش رد شد پاشدم یه بسم ا… گفتم رفتم دسشویی داشتم تو ایه موهامو درس میکردم که دوباره اونو تو ایینه دیدم این دفه بهش دقت کردم یه مرد پیر با موهای سفید بلندو صورته سوخته فرار کردم تو اتاق بازم تا صب او شماره ناشناس چن بار زنگ زد صب که بابام امد براش تعریف کردم شما ررو دید گف عه اینکه شماره خونه بغلی شاید خواسن بترسوننت بزارن دیدن تنهایی گفتم اخه اون خدابیا مرز که تو اتش سوزی مرده بچه هاشم دیروز ظهر رفتن چن سال بعد فهمیدم خونه ای که ما توش بودیم قبلا مال اونه بوده که به زور ازش گرفتن و روح اون مرده بوده که حتی مستجر قبلی ها هم اذیت می کرده هنوزم وقتی از پنجره خونمون که خودمون ساختیمش به اون خونه نگا میکنم او نو می بینم عذر میخوام که طولانی بود

[ پنجشنبه 06 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 82 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 18:09 - 1395/3/6
من خودم خیلی این عکس متحرک ها رو دوست دارم
اگه زحمتی نیست از این عکس ها بیشتر بزار
پاسخ : چشم اگه پیدا کردم حتما میزارم

رعنا 14:12 - 1395/3/6
همین عکس متحرکه
خیلی باحاله
پاسخ : اهان خخخ دقت نکرده بودم ب تحرکیش...تحرکی دوست داری تا بیشتر بزارم ؟

رعنا 12:26 - 1395/3/6
بابت عکسی که گذاشتی ممنون
پاسخ : کدوم عکس؟؟؟؟

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)