close
چت روم
ارسالی از ثنا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ثنا


سلام من اسمم ثنا متولد 82 یعنی الان 13 سالمه و سنم زیاد نیس جوونم این داستانی که میگم خدا شاهده واقعیته حدود 5 سال پیش یه خانواده ای اومدن ساختمون ما ساختمون ما 4 طبقه س و پارکینگ وحشتناکی داربم ساختمونمون 15 سال ساخته ولی بگم وضع مالی مون خوبه و بخاطر ساختمون ضایع مون میخوایم بریم از اینجا و دلیل دیگه اتفاق هایی بود که برای من پیش اومد و من رو تحت تاثیر قرار داد خب بریم سر اصل مطلب این خانواده یه پسر داشتن اسمش علی بود یه پسر بود خوشگل و سه چهار ماه ازم کوچیکتر بود یعنی همسن و همبازی هم بودیم ما هیچ وقت به جن و --- فکر نمی کردیم تا موقعی که من یه پیشنهاد فوق العاده وحشتناک دادم اونم قبول کرد کلا پسر شجاعیه کلاس سوم بودیم که گفم علی میای بریم دنبال جن اونم گف باشه منه گیجم خوشحال شدم مامان من با مامان اون خیلی رفیق فابریک بودن من و علی ام زیاد پیشه هم بودیم اون میومد خونه ما من میرفم هر وقت ما می رفتیم حیاط صداهای خیلی وحشتناکی میومد خیلی بد خیلی طوری که سکته میکردیم ما میرفتیم خونه اول ها فک میکردیم توهمه ولی توهم ها تبدیل به واقعیت های وحشتناک شد من و علی ام دست بردار نبودیم و فقط دنبال تحقیق در مورد جن ها بودیم رسیدم به کلاس پنجم که همسایه ای جدید به نام آیناز اومد اونم خیلی ترسو بود آها یادم رف بگم همسایه قبلی آوین دختری شجاع بود که با علی اتفاق های بدی افتاده سرشون مثلا تو خونه که تنها بودن باهم چراغ سالن رو روشن میکردن میرفتن اتاق چراغ سالن خاموش میشد لیوان ها می افتاد می شکست خلاصه برا من که تو اتاق داشتم میخوابیدم یهو قابلمه های آشپزخونه یهو میفتاد منم انگار آب سرد میریختن روم من مطمعن بودم که توهم نزدم صبح از هرکی می پرسیدم میگفتن کدوم صدا منم که ترسم بیشتر میشد با علی و آیناز که میرفتم حیاط یه سایه تو پارکینگ میدیدیم یه بار که ساعت 11 بود تو حیاط بودیم آیناز رف توپ بیاره با ترس اومد بالا من من کرد گفتم چیشده اسکل آیناز بعد از ترس گف یکی اون پایینه علی گف دیوونه شدی منم گفتم حرف نزن گف برین ببینین علی رف اومد گف ثنا برو ببین رفتم دیدم یه سایه خیلی بزرگ مشکی روبه رو ماشین ما سریع رفتیم خونه علی تو خونشون جن میدید شبا اذیتش میکردن شبا که بلندم میشدم برم آب بخورم تو آینه سایه میدیدم از ترس می خوابیدم تا اینکه یهو فهمیدم علی اینا دارن میرن من به علی گفتم علی بدون تو من با اینا(جنا)چیکار کنم من می ترسم گف بریم بهشون بگیم دیگه دنبالشون نیستیم گفتم کار ساز نی ساعت 12 بود رفتیم تو پارکینگ گفتیم ما دیگه دنبالتون نیستیم عذر میخوایم از اینکه دنبالتون بودیم دوپا داشتیم دوتا دیگه قرض گرفتیم بدو خونه بگم بعد از این خیلی بازم اذیتم کردن ولی به حد قبل نبود مثلا قبلا پیش خانوادم هم اذیتم میکردن ولی بعد از حرفمون تنها که بودم در سطل زباله باز میشد طوطیم خیلی میلرزید و من یاد گرفتم پا رو دم جن ها نزارم چون خیلی خطرناکن یا همین چند وقت پیش مامانم و خواهرم دیدن باتری گوشی به گوشه ای از خونه پرت شده ولی گوشی رو میز ناهار خوری بود مامانم و خواهرم از من و پدرم پرس و جو کردند ولی کار هیچ یک از ما نبود جون خودم داستان واقعیه و یه هشدار سر به سر جنا نزارین چون پشیمون می شین و بی نهایت اذیتتون میکنن و من نمیدونم ایا تا آخر عمرم اذیتم میکنن یا نه امیدوارم این بلا سر هیچکس نیفته شما فک میکنین خیلی ترسه بیخودی ما داشتیم ولی بدترین و وحشتناک ترین دوره عمرم بود امیدوارم خوشتون اومده باشه (جن ها رو دست کم نگیرین)

[ پنجشنبه 06 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 63 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)