close
چت روم
ارسالی ....
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی ....


سلام این داستان کاملاواقعیه وبرمیگرده به ۲۲سال پیش من ازپدربزرگم شنیدم واززبون خودش نقل میکنم براتون توروستا فصل چرای دام هارسیده بودو کل اهالی روستا گاوهاشونو توجنگل و مزارع برای چرارهامیکردن و غروب به دنبالشون میرفتن تاخوراک شغال ها نشن ماهم که خونمون وسط جنگله بیشترروزها حواسم به دام هاشون بود وهمه سراغ دام هاشونو ازمن میگرفتن سرظهر بود که یکی ازجوونای روستا که تک فرزند هم بودو۱۷سال بیشتر نداشت اومد سمت خونه ی ما و ازجلوی در وکنار پرچین صدامون کردومن وخانومم رفتیم اون هم سراغ گاوشون روگرفت دوتاشون روپیدا کرده بودامایکی ازگاوها پیدانشده بود ومنم هم ندیده بودم که ازکدوم طرف رفته ونتونستم کمکی بهش بکنم وپسره نوجوان هم دنباله ی راه خونه روگرفت و به سمت جنگل رفت فردا ظهر پدرومادر اون نوجوون اومدن و سراغ پسرشونومیگرفتن میگفتن اومده دنبال گاوها غروب همه ی گاوهاخودشون برگشتن اما پسرم برنگشته ماهم قضیه ی دیروز ظهررو تعریف کردیم و من باپدرومادر بیچاره تاغروب دنبال بچشون توجنگل گشتیم اما خبری نبود دیگه ناامیدشده بودن ۲روز توی جنگل به این بزرگی بدون آب وغذا موندن کارسختی بود فردای اون روز هم بیشتراهالی اومدن و دنبال پسرنوجوون گشتیم اما پیدا نشد رسید به روز چهارم روز خیلی گرمی بود بعدازناهار روی ایوون خونه دراز کشیده بودیم به همراه همسروبچه هام تقریبا نیم ساعتی میشد خوابیده بودیم که یهو.... صدای فریاد پسروصدای واق واق سگ هامون رو شنیدیم همه بیدارشدیم وقتی روی پلکان رفتم تاببینم چخبره دیدم پسربیچاره باصورت خونی و بدن زخمی روی زمین کشیده میشه و کمک میخواد داشتن میکشیدنش از پاش گرفته بودن اما کسی جز اون جوون و کشیده شدنش وجودنداشت انگار غیب بودن و میکشیدنش هیچکس جز پسر دیده نمیشد سگ ها به سمتشون حمله میکردن اما انگار از یه چیزی میترسیدن و هی چندمتر فرارمیکردن و دوباره واق واق میکردن بچه ها خیلی ترسیده بودن مجبورشدم همسرم رو پیششون بزارم وخودم تنها راهی شدم خیالم ازخونه وبچه هاراحت بود چون همسرم شیرزن بود راهی شدم ردکشیدشدنه پسربیچاره روی خاک و سنگ زمین روکه ازشدت گرما داغ شده بود روگرفتم و به کمک قطره قطره های خون پراکنده روزمین اون بیچاره بالاخره پیداش کردم داشتم ازتعجب شاخ درمیاوردم بیچاره رو جوری فرو کرده بودن لای بوته های تیغ تمشک که باعقل فرو رفتن این پسر توی اون همه بوته ی تیغ جوردرنمیومد پسرجوون منو دید اما فقط ناله میکرد من هم که دست پررفته بودم با داس تیغ هارو صاف کردم و راهی واسه رسیدن به پسربازکردم انقد بوته های تیغ زیادبود که زمان زیادی طول کشید وپسرهم فقط ناله میکرد بالاخره رسیدم بهش و به صورت خونی و اشک هاش که نگاه کردم دلم سوخت بدجوری زده بودنش رفتم سمتش که ازدستش بگیرم و بلندش کنم که یهو باحالت عجیب وهولناکی گفت:عموحسین اگه منو ببری اینا تا عمردارم باهامن بزاربمیرم،اینوگفت و بعدفقط ناله میکردباکلی تلاش بلندش کردم و به سمت خونه راهی شدیم توکل مسیربادست بالای درختا و زیر بوته هارو نشون میداد و میگفت:اوناهاشن دارن میخندن،تهدیدمیکنن منم هردفعه بسم الله میگفتم و تا یکی دودیقه میرفتن امامن توکل این داستان هیچ چیزرو ندیدم توی مسیر ده ها بار بادست نقطه هایی رونشون دادو بسم الله که میگفتم به گفته ی جوون میرفتن رسیدیم خونه و ازشانس خوبمون پدرمادر پسر با چندتاازاهالی تازه رسیده بودن توحیاط خونمون اومده بودن که دنبال پسرشون بگردن و زنم داشت داستانو براشون تعریف میکرد وقتی مارودیدن وپسر سرتاپا خونی (به گفته ی خودش بسته بودنش و به سمتش سنگ پرتاب میکردن)خودشونوکه لنگون لنگون راه میرفت دیدن زدن توی سرخودشون وپسربازم تکرارکرد اگه منو ببرین تاعمردارم اینا باهامن همینطور هم شد اون جوون دیوونه شد هیچ درمونی هم براش نبود گاهی پدرومادرخودشو به شکل وحشیانه کتک میزد بعد فوت پدرومادرش اوضاعش بدترشد وکسی روهم نداشت به گفته ی خودش بایکی ازجن ها ازدواج کرده بود و دوتا پسرازاونا داشت که میگفت جن زاده و غیب هستن بالاخره توسال۹۲ اون پسر جوون که حالادیگه یه مرد چهل ساله بود تویه حرکت عجیب توی خونه ی پدرش که دیگه تقرییا متروکه بود باآب جوش خودش رو وحشتناک سوزوند و تااهالی متوجه بشن چند روزی گذشته بودو فوت کرد این داستان واقعی و هنوزم شاهدانی ازاون قضیه زنده هستن

[ پنجشنبه 06 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 55 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
hesam 15:40 - 1395/3/6
احسنت به توای مردمبارز
پاسخ : درود بر تو ای هم اسم

رعنا 12:41 - 1395/3/6
خیییلی جالب بود واقعا ممنون
پاسخ : خواهش میشود

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)