close
چت روم
داستان واقعی...
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی...


سلام اول از همه مرسی از وبلاگ خوبتون برای من خیلی اتفاقات عجیب افتاده ما تو هر خونه ایی که رفتیم احساس میکردیم که به غیر از خودمون کسی دیگری هم بود اتفاق1:اولین مواجه من با جن بر میگرده به 9سال پیش که من 7سالم بود یادم میاد ساعت های 4_5صبح بود که از خواب پاشدم دیدم یه موجودی از بارفیکس اتاقم اویزنه قیافش مثله انسان بود با این تفاوت که همه جاش سفید مثله کچ بود و یه عینک از این گردا زده بود همینو یادم میاد و انگار که بیهوش شدم و دیگه چیزی یادم نمی اد. اتفاق 2:یه شب که خوابیده بود تو خواب دیدم که چند نفر وایسادن بدنی مثله انسان و سری مثله کوسه خیلی وحشتناک بود که شنیدم میگفتم مرسی از کوروش یعنی من که نصف خونه رو دادن به تو همین حین که غرق در عرق و وحشت زده بودم بیدار شدم دیدم که یه کسی گوشه اتاقم ایستاده و سرش به سمت پایینه و داره سوت بلند و طولانی میزنه و من فقط تونستم سرمو زیر پتو کنم و بسم الله بگم بعد از چند ثانیه سوت زدنش تموم شد و به زور خوابیدم صبح که پاشدم ماجرا رو به مادرم گفتم و گفت که خیالاتی شدی و از این حرفا ولی خودم فهمیدم به خاطرهه ارام کردن من بود . اتفاق 3: ما با فامیلامون نشسته بودیم داشتیم فیلم نگاه میکردیم که دیدیم در یه لحظه یه چیز پشمالویی از پشتمون رد شد به فامیلامون گفتم شما ها هم دید که اونا هم گفتن اره با ترس و لرز برگشتیم ولی چیزی نبود این اتفاق دو سه بار اتفاق افتاد که من با گفتن بسم الله صدای خنده ی بلندی اومد و همه از خونه فرار کردیم سعی میکنم تو قسمتای بعدی خاطره های دیگه و وحشتناک مو باهاتون اشتراک میزارم

[ پنجشنبه 06 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 53 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)