close
چت روم
صورت سفید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
صورت سفید


داستان از اينجا شروع شد كه من و دوستم يه مدت بدجور زده بوديم تو كار جن يه بار سر كل كل قرار شد بريم يه خونه كه ميگفتن جن داره يه خونه بزرگ ته يه كوچه كه تير برقاي آخر كوچه همه لامپاشون شكسته بود واسه همين خيلي تاريك بود فلش گوشيامونو روشن كرديم و راه افتاديم خيلي ترسناك نبود رسيديم دوتا دختر و يه پسر اونجا بودن نور انداختيم تو خونه چيز زيادي معلوم نميشد بعدش شروع كرديم به فيلم گرفتن پسره خيلي ميترسيد همش ميگفت بياين بريم ميگفت من يه شب مست بودم واسه شرط بندي تنها اومدم اينجا دستمو از پنجره بردم داخل و يه چيزي دستمو زخمي كرده ماهم كه فك كرديم چرت و پرت ميگه شروع كرديم به فيلم گرفتن تا وقتي اونجا بوديم چيزي نشد توي راه خونه رفيقم زنگ زد صداش ميلرزيد گفت يه چي تو فيلم ديدم الان برات ميفرستم يه صورت كاملا سفيد كه انگار دوتا دستم كنارش بود گفتيم شايد خيالاتي شديم به چند نفر نشون داديم و اونا هم همون چيزي ديدن كه ما ميديديم با اين وجود تصميم گرفتيم بازم بريم اونجا اينبارم چيزي نشد اما باز توي فيلمايي كه گرفتيم چيزاي عجيبي بود تو يه فيلم صداي خرخر ميومد يكي ديگه بعضي جاهاش صدا قطع ميشد اينبار به كسي نگفتيم اونموقع نميدونستيم اينا يه هشداره واسه ما فقط يه هيجان بود واسه دوباره رفتن دفعه ي بعدي كه رفتيم روز بود توي خونه رو نگاه كرديم پنج شيش تا بچه گربه ي سياه رنگ اونجا بود دوستم گفت بچه گربه نشونه ي جن اما من مسخرش كردم بعدش متوجه شديم يه زمين خالي كنار خونه هست كه ميشد واردش شي احتمال داديم كه شايد از اونجا بشه رفت توي خونه ماهم كه حسابي كنجكاو شده بوديم رفتيم توي زمين خالي كنار ديواره خونه دوتا گربه مرده بود خيلي بوي بدي ميومد اما بازم ادامه داديم رسيديم به آخراي زمين و ديديم يه قسمت از ديواره خونه ريخته و ميشه وارد شد ماهم فلشو روشن كرديم و رفتيم تو رو ديوار يه چيزايي نوشته بود كه نميتونستيم بخونيم يه حس بدي داشتم به دوستم گفتم بيا بريم همون موقع ديديم بچه گربه ها به سرعت دارن ميدون انگار از يه چيز فرار ميكردن ما هم كه ترسيده بوديم سريع از اونجا رفتيم بيرون شب توي اتاقم بودم كه يهو ديدم لامپ خاموش شد و مانيتور روشن شد خيلي ترسيدم تنها چيزي كه به ذهنم رسيد اين بود كه برم سمت قرآن توي كمد وقتي برش داشتم به احساس سبكي كردم خواستم برگردم كه پشت پنجره همون صورت سفيد رو ديدم خيلي ترسيدم اما چون قرآن تو دستم بود خيالم راحت بود فرداش براي دوستم تعريف كردم اونم گفت ديشب خواب ديدم رفتيم تو اون خونه و يه نفر خودشو دار زده بود وقتي از خواب پريدم همون صورت سفيد گوشه ي اتاق ديدم ما ديگه تصميم گرفتيم اونجا نريم يكي از دوستامون كه امروز رفته بود اونجا گفت همه ي بچه گربه ها مرده بودن و انگار يه چيزي كشته بودشون خيلي شانس آورديم كه اتفاق بدي برامون نيفتاد

[ پنجشنبه 06 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 74 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)