close
چت روم
همسایه جنی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
همسایه جنی


داستانی ک براتون تعریف میکنم تو خونه بابابزرگم اینا اتفاق افتاده حیاط خونشون خیلی بزرگ و پر از درخت بود خونه هم وسط این درختا بود و دور تا دورش پنجره با پرده های سفید داشت دستشویی و حموم هم تو حیاط قسمت پشتیه خونه بود یادمه از بچگی مخصوصا وقتایی که تاریک بود اجازه نمیدادن برم تو حیاط یا تنها برم دستشویی منم بعضی وقتا میپیچوندم حتی نیمه شب هم تنها میرفتم ولی اتفاق خاصی نیفتاد تا اینکه دانشگاهم رو تو شمال قبول شدم و اومدم خونه بابابزرگم اینا یه شب سرزده مهمون اومد و من تو خونه تنها بودم سریع پریدم تو یکی از اتاقا که لباسامو بپوشم متوجه شدم پرده داره تکون میخوره توجه نکردم و احتمال دادم کار باده یکم که گذشت دیدم حرکت پرده جوریه که انگار طوفان اومده رفتم سمتش ببینم وضعیت بیرون چخبره با دیدن صحنه ی بیرون و وضعیت درختا شوکه شدم درختا کاملا بی حرکت بودن و همه چیز کاملا عادی بود مجبور بودم فعلا از پنجره دل بکنم و سر فرصت برم ببینم قضیه چی بود رفتم دم در مهمونایی که اومده بودن رو نمیشناختم ولی احتمال دادم که از اشناها باشن بخاطر همین خیلی گرم گرفتم و اومدن بالا خواستم برم چایی بذارم که مانع شدن و گفتن که زود میرن فکر کردم تعارف میکنن خواستم پاشم که یکیشون مچ دستمو محکم گرفت نزدیک بود دستم بشکنه نشستم پیششون و بیخیال چایی شدم قیافه هاشون کاملا عادی بود لباس پوشیدنشونم همینطور ولی بچشون درتمام مدت که اونجا بودن خیره شده بود به پنجره و چیزی نمیگفت چندثانیه به همون پنجره نگاه کردم که یهو پدرخانواده گفت خب ناگهان بهشون نگاه کردم و گفت که ما اومدیم اینجا که بهت هشدار بدیم بیشتر مراقب خودت باشی خیلی بی احتیاطی متوجه منظورشون نشدم و پرسیدم یعنی چی بدون اینکه جواب سوالم رو بدن گفتن مراقب خودت باش و تو یه چشم بهم زدن محو شدن حسابی داغ کرده بودم متوجه منظورشون نمیشدم از تو حیاط صدای گریه بچه میومد صدا هر لحظه نزدیک تر میشد رفتم سمت حیاط دیدم یه دختر بچه سه چهارساله دقیقا روبه روی درایستاده و داره گریه میکنه خیلی خوشگل بود خواستم برم سمتش که در ناگهان بسته شد توجهی نکردم و رفتم پیشش کنارش زانو زدم تا هم قدش بشم اصلا توجه نمیکرد انگار که اصلا منو ندیده یا شایدم خیلی ترسیده بود همین که دستمو سمتش دراز کردم تا صورتشو بیارم بالا بابابزرگ و مامان بزرگم اومدن بابابزرگ داد زد نه محیا بهش دست نزن همینجوری دستم تو هوا موند تصمیم گرفتم بهش دست نزنم وقتی برگشتم اون دختربچه اونجا نبود به همراه بابابزرگ و مامان بزرگم رفتیم بالا و کل ماجرا رو براشون تعریف کردم اوناهم بهم گفتن اون مهمونا از همسایه های ما هستن گفتم پس چرا تو این مدت ندیده بودمشون گفت نه نه منظورم همسایه های جنی بودن اونا باما تو این خونه زندگی میکنن ولی لازم نیس ازشون بترسی چون مسلمونن و به ما اسیبی نمیزنن اون دختر بچه که تو حیاط دیدی همیشه شبا میاد تو حیاط و گریه میکنه اگه هم بهش دست بزنی ناخناشو تو بدنت فرو میکنه و سم وارد بدنت میکنه و باعث مرگ میشه داشتم به حرفاشون فکر میکردم که بابابزرگ اومد و گفت یادته وقتی بچه بودی هیچوقت نمیذاشتم تنها بیای تو شبا گفتم بخاطر همین دختره بود گفت اره وقتی تو بدنیا اومدی اب جوش ریخت رو دست دختر این دختربچه که همزادته و دستش سوخت بخاطر همین اونا تورو مقصر میدونن گفتم ولی اون که بچس گفت نه اون خودش رو به این شکل دراورده که از نزدیک شدن بهش نترسی و تحریک شی بری سمتش ولی اگه بهش دست نزنی هیچ اتفاقی نمیفته تصمیم گرفتم به حرفاشون گوش کنم از اون زمان هم چند سال گذشته هرشب صدای گریه بچه میشنوم ولی خداروشکر هنوز اتفاقی نیفتاده .

[ پنجشنبه 06 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 83 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)