close
چت روم
پیرزن مهربون
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
پیرزن مهربون


سلام من رضا هستم از شیراز این داستانی که میگم برمیگرده به عروسیه پسر عموم که تو کرمان تو باغی گرفته، شب عروسی بود، منم و دوستام میگشتیم تو باغ که یک پیرزن از پشت درختی میاد بیرون دوستام فرار میکنن ولی من نه، نگاهش که میکردم حس خوبی داشتم و فکر میکردم انسانه، اومد نزدیکم و صدای پاش مثل صدای کفش پاشنه بلند دخترا بود، فهمیدم که سمه، نترسیدم انگار منو شیفته ی خودش کرده بود، قیافه ی مهربونی داشت و لباس بلند سبز رنگ و روسری سیاهی داشت، خوشگل هم بود ولی پیر بود، انگار پیرزنه ملکه بوده، داشتم نگاهش میکردم که لبخندی زد به من و بهم گفت دنبالم بیا، بازم نترسیدم دنبالش رفتم، منو برد طرف یک باغلاقی که در نزدیکی باغ بود، رسیدیم به باغلاق، که صدایی مثل لال ها در اورد، چند تا موجود مثل بچه نوزاد سرشون رو اوردن بیرون انگار گیر کرده باشن، پیرزنه ازم خواهش کرد اونارو بیرون بیارم، اونجور که اون میگفت هفت ساله اینا اینجا گیر افتادن و از هرکسی کمک میخواسته یا کمک نمیکردن یا اینکه فرار میکردن مثل دوستای ترسوهه من، من یک فکری به ذهنم رسید، رفتم از ساقه درختی یک چوب کلفتی و بلندی کندم، و چوب رو گرفتم طرف نوزادا ولی دست نداشتن، فقط پا، به پیرزنه گفتم بهشون بگو با دهن بگیرن، که گرفتن با زور کشیدم بیرون اونارو من میترسیدم یک موقع دهنشون زخمی شه، ولی چوب له شده بود، که فهمیدم خداروشکر ضرری نرسیده، پیرزنه ازم تشکر کرد و بهم گفت چه چیزی میخوای در قبال کارت؟؟؟ کمی مم مم کردم گفتم هیچ کمک کردم فقط، پیرزنه گفت وایسا الان میام، رفت تو درختا و من داشتم به نوزاد ها نگاه میکردم شبیه دیو بودن، بچه دیو که دیدین ، ولی من نمیترسیدم انگار طلسم شده باشم، پیرزنه یک الماس ریزی و قرمز رنگی اورد، و بهم گفت گردنبدت رو بده، انگار اون الماس برای گردبندم ساخته شده بود، گردنبدم یک دایره شکلی بود و وسطش یک سوراخی داشت با طرح خاصی، الماس رو جا زد و گفت این باعث میشه که از چیزی نترسی و جن ها اذیتت نکنن، بهم گفت یک موقعی ممکنه منو تو خواب ببینی به شرط اینکه تو گردنت باشه اینو... و گذشت ولی من تو خواب ندیدم اونو ولی بعضی اوقات حس میکردم دستی رو سرمه، یاد مادربزرگم میوفتم که مطمئنم همون پیرزنس، خلاصه بگم که خیلی حس خوبی داشتم، ببخشید سرتونو به درد اوردم ممنونم از داداش حسام

[ چهارشنبه 05 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 71 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مارال 14:37 - 1396/1/24
کاش همچین کسی سر راه من میومد با اینکه اکثر اوقات تو خونه تنهام اتفاقی نبفتاده واسم شاید بخاطر اینه که خیلی خیلی میترسم.ممنون از سایت خوبتون
پاسخ : سلام تشکر بابت نظرتون، اتفاقا ادمی که زیادی میترسه این اتفاقا ها ممکنه براش پیش بیاد

vampire cat girl 1:20 - 1395/3/6
جالب بودد..
Like

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)