close
چت روم
بز
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
بز


سلام اسم من محسنه و۱۷سالمه این داستانی که میخوام براتون بگم برمیگرده به ۲سال پیش من اون موقع خونه پدر بزرگم در اهواز بودم که یه شب ساعتای ۸یا۹بود که داشتم از بالای شهر برمیگشتم خونه. یه صدایی شبیه صدای بز شنیدم که از کنار یه حموم خرابه میومد رفتم ببینم چیه دیدم یه بز گنده حدودا۲یا۳متری جلوی در حموم نشسته. اولش یکم ترسیدم ولی دیدم نشسته ترسو از خودم دور کردم. تو دلم گفتم این بز دیگه مال کیه .تو فکر بودم که یهو بزه به حرف اومد. پاشد اومد جلوم گفت مگه بز باباتم سرجام میخکوب شده بودم نمیتونستم حرف بزنم بزه یکم پاهامو لیسید بعدش رفت. منم دویدم سمت خونه و وقتی که رسیدم خونه قضیه رو به پدر بزرگم گفتم اونم تایید کرد و گفت خودشم چند باری این بز بزرگ دیده بوده بعدش دیگه نرفتم اونجا چون میگفتن اگه بزه چند بار تورو ببینه نفرینت میکنه پاهامم چون اون شب بزه لیسیده بود بد جور کبود شده بودن و از شدت دردشون فریاد میزدم. چند شب بعد از اینکه پاهام خوب شدن تو خونه مشغول کامپیوتر بازی بودم که متوجه شدم کف دستم خیسه دیدم مثل اب دهنه خلاصه دستم ورم کرد شروع به درد کرد یه شب دیگم تو اتاق نشسته بودم سرم تو گوشیم بود متوجه شدم که همون بزه وسط اتاقم ایستاده ترسیدم گفتم از اینجا برو با صدای کلفتی گفت نگران نباش من به تو اسیب نمیزنم فقط گاهی دلم برات تنگ میشه میام منم ترسم ریخت بعدش به شکل یه سایه از سقف بیرون شد گاهی اوقاتم میبینمش که میخنده ببخشید که طولانی شد

[ چهارشنبه 05 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 56 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 19:27 - 1395/3/5
کلا این حموم خرابه ها یه مشکلی دارن خخخ
آخه ما هم یکی از این حموم ها تو شهرستانمون داریم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)