close
چت روم
..پیرزن
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
..پیرزن


چندی پیش پدرم خانه ای تقریبا قدیمی ولی بسیار شیک و زیبا در یکی از بهترین خیابان های شهر خرید و به آنجا نقل مکان کردیم. خانه بالای تپه ای پوشیده از درختان انبوه و سربه فلک کشیده واقع شده است. چند ماه اول در آن خانه هیچ مشکلی نداشتیم. تا این که اخیرا اتفاقات عجیب و غریبی برایمان رخ داده است: روزی، خواهر کوچکم مونیکا، مشغول تمرین درس پیانو بود و بر سر نواختن یک قطعه اعصابش خرد شده بود. در حالی که با کلید های پیانو کلنجار می رفت،ناگهان صدایی را از پشت سرش شنید که می گفت:ادامه بده مونیکا،تو موفق می شوی. فقط باید دائما تمرین کنی. مونیکا رو بر می گرداند و پشت سرش،پیرزنی نحیف و سیاهپوش می بیند که روی یکی از صندلی های سالن نشسته بود.مونیکا از فرط وحشت جیغ بلندی سر می دهد وپدر و مادر را صدا می زند، ولی زمانی که آنها به سالن می آیند، اثری از پیرزن نمی بینند. هنوز یک هفته از آن حادثه نگذشته بود که روزی مونیکا به حمام رفت. ظاهرا در هنگام استحمام، نگاهش به آینه می افتد و بار دیگر صورت همان پیرزن را می بیند که با چشمان درشتش به او زل زده بود. مونیکا آن روز نیمه برهنه از حمام بیرون پرید و وسط جمعدوستان پدر و مادرم رفت. به همین دلیل هم است که حرفش را باور می کنم، وگرنه مگر امکان نداشت مونیکا با آن سر و وضع میان عده ای غریبه بیاید؟ چندی بعد در هنگام جشن شکرگزاری ، سر میز شام مشغول دعا خداندن بودیم که ناگهان کابینت های آشپزخانه ، بی علت به لرزه افتادند و تمام ظرفهای چینی روی زمین پخش و پلا شدند. آن شب همگی بهت زده به این صحنه نگاه می کردیم ونمی توانستیم از علت آن سر در بیاوریم. همچنین در خلال ایم کریسمس تصمیم گرفتیم محض شوخی و سرگرمی مونیکا را هیپنوتیزم کنیم. ابتدا مونیکا شروع به شمردن اعداد کرد و بعد عملا از خود بی خود شد و در حالتی عجیب قرار گرفت. سی ثانیه نگذشته بود که جیغ های گوش خراشی از ته گلو سر داد و فریاد کشید:او می خواهد مرا بکشد!یک چاقوی بزرگ در دست دارد!اوه خدای من! به دادم برسید!! زمانی که پدرم او را بازحمت فراوان به حال اولیه برگردانید،مونیکا فقط یادش آمد که همان پیرزن باموهایی فرفری و چاقویی در دست در تعقیب او بود. جریان آخری مربوط به همین چند روز پیش می شود. پدرم یک صندلی چرمی بزرگ راحتی دارد که وقتی به خانه برمی گردد،همیشه روی آن می نشیند و به مطالعه می پردازد.این صندلی کنار پنجره سالن قرار دارد و همیشه پدرم به مادرم می گوید مبادا زمانی که باران می آید آن پنجره باز شود. پدرم نگران این است که مبادا صندلی محبوبش خراب شود. روزی پدر از خواب بیدار می شود تا به سر کارش برود. وقتی وارد سالن می شود، می بیند که صندلیش در سمت دیگر سالن قرار دارد. او به این خیال که مادر صندلیش را جا به جا کرده تا زیر پنجره خراب نشود، به سر کارش رفت. وقتی مادرم هم از خواب بیدار شد، با همان صحنه مواجه گشت و خیال کرد که پدر خودش صندلیش را جا به جا کرده تا مشکلی پیش نیاید. ولی عصری که پدر از سر کار به خانه برگشت و از مادرم در این زمینه پرس و جو کرد، هر دو متوجه شدندکه اتفاق عجیبی رخ داده است. درواقع هیچ یک دست به صندلی پدر نزده بودند.به این نتیجه رسیدیم که صندلی بین ساعت ۱۲ تا ۵ صبح جا به جا شده. یعنی زمانی که همه خواب بودیم. وعجیب تر آن که چطور پایه های صندلی روی پارکت چوبی کوچکترین سروصدایی ایجاد نکرده بود! پس قطعا روخ همان پیرزن به این نتیجه رسیده بود که اگر صندلی پدر در آن سمت سالن باشد،دکوراسیون منزلمان زیباتر می شود! به هر حال ، حالا پدر و مادر قصد دارند خانه را به فروش برسانند و از شر این اتفاقات نامتعارف راحت شوند. ️

[ چهارشنبه 05 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 69 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 19:36 - 1395/3/5
حالا این داستانه واقعیت داره شکلک
پاسخ : این یکی رو فکر نکنم نه

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)