close
چت روم
داستان ارسالیی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالیی


 

اسم من فرزاده و 16سال دارم از زاهدان و خیلی واسم اتفاقای عجیبی افتاده و حالا دو تا از اونارو واستون میگم

1-داستانی که میخوام واستون بگم مربوط میشه به 6یا7 سالگیم ما خونمون نسبتا کمی بزرگه و یه جورایی ترسناک 

یه روز صبح ساعتای 5/6 بود که از خواب بیدار شدم رفتم اتاقای خونمونو یه کم گشتم اتاقا تاریک بودن و نسبتا چیزی پیدا نمیشد بعدش خواستم برم دستشویی به به اونجا که نزدیک شدم دستم به کلید لامپ نمیرسید و....

 

 

همین که درو باز کردم دیدم از جلوی در یه سگ خیلی کوچیک و پشمالو رفت پشت در منم ترسیدمو سریع رفتم پیش مامانم ولی مامانمو نمیتونستم بیدار کنم 

دوباره که رفتم درو کامل باز کردم ولی چیزی نبود 

2-داستان دومی که واس یه سال پیش بود و ماه رمضون تازه شروع شده بود و هر شب من خونوادمو واسه سحری بیدار میکردم و کل شبو بیدارم بودم یه شب که وسطای رمضون بود داشتم با گوشیم ور میرفتم که گوشیم به شارژ بود و داشتم باهاش کار میکردم و کل چراغای خونمون خاموش بودن و ساعتای 4/5 که هوا خیلی خیلی تاریک میشه اون وقتا و در اتاق برادرم باز بود منم که داشتم بازی میکردم یهو سرمو میگردونم سمت اتاق برادرم که میبینم یه مرد قد بلند که به انداره کل در بود و صورتش پیدا نمیشه رو دیدم سر جام میخکوب شدم نمیتونستم حرکتی بکنم فقط یه بار چشامو بستم و باز کردم که دیدم هیچی نیست درجا همه لامپای اتاقو روشن کردمو تو اتاق برادرم یه سرک کشیدن دیدم هیچی نیست و همونجور که لامپا رو شن بودن در جا به زور خوابیدم صبحش واسه مامانم گفتم مامانم خندید و گفت از بس سرت تو گوشی بوده و چشات تو گوشی بودن میدونم مامانم راستشو نمیگفت و میدونست که یه چیزایی تو خونمون است 

بابام که میگه ما نزدیکای 19/20ساله تو این خونه ایم.

[ شنبه 01 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 51 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)