close
چت روم
داستان جن3
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن3


(سلام)

 

این داستانی که می خوام بگم کاملا واقعیه که برای دایی مرحومم اتفاق افتاده قضیه برای 20ساله پیشه داییم برای مامانم تعریف میکرد (پس ازبون مامانم میگم)من اون موقع 21سالم بودوخانه داربودم یک روز عصربود داشتم خونه رو تمیزمی کردم که زن داداشم امد بعداز کلی تعارف احوال پرسی چایی خوردن گفت مریمیمم روگم کردم منم گفتم مگه یادت نیس کجاگذاشتی گفت(نه بابا اگه یادم بود که نمی گشتم دنبالش )خلاصه زن داداشم رفت خانشون (اینم بگم که خانه ماتومشهدبود )یک چندروزی گذشت تااینکه باشوهرم رفتم خانه زن داداشم که گردن بندشوگم کرده اون شب داداشم به خانومش گفت که گردن بندتو امشب پیدا می کنم ماهم مسخرش کردیم گذشت فرداشت که رفت پیش زن داداش گفتم پیدانکردی گفت چرا داداشت پیداکردگفتم مگه میشه کجاچجوری اونم گفت(دیش نزدیک ساعت2بوده داداشت منوبلندکرده برده توحیاط یک دایره بانقش های عجیب کشیده بعد منوبردوسطش خودشم نشست وسط دایره چهارزانونشست دستاشوگذاشت روپاهاش بعدچشاشوبست گفت همین الان بیارین گردن بندرو من خندیدم گفتم مرد بس کن همین که بلندشدم برم بادسردی امد همین که میخواستم بگم چی شد صحنه جلوم به قدری شوک زدم کردانقدترسیدم زبونم بندامد داداشت گفت بشینم یک مادرودختری بالباسای سفید انقد زیبابودن فقط خیره شده بودم که داداشت گفت اون گردن بندو بده دیدم مریمی رو داددست داداشت بعدم رفتن ازش پرسید کی چی بودن گفت اینا منواذیت می کنن که بادخترشون ازدواج کنم واقعا شوکه شودم)وقتی شنیدم موتنم سیخ شد 

(ببخشید طولانی شد اینم بگم مامانم ایناسیدن تاموقعی که داییم بمیره اذتش می کردن ممنون که خوندید وتشکرمی کنم از اقا حسام

[ شنبه 01 خرداد 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 93 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)