close
چت روم
داستان جن جدید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن جدید


این داستانو بابابزرگم برام تعریف کرده ک برای باباش اتفاق افتاده و برای استان فارسه یه شب ک باباش نصف شب از سر ابیاری میومده تو راه ی زنو میبینه ک داره گریه میکنه و میزنه تو سر خودش میره سمتشو بهش میگه چیشده؟ اون زنم میگه که گرگ بچمو برده.. اینم با بیل میدوه سمتشو گرگه بچرو میزاره زمین و دفرار اونم بچرو میاره میده ب زنه .. زنه هم میگه من باید واس تشکر بیا بریم خونمون تا ازت پذیرایی کنم اینم تو فکر اینکه میبردش خونه باهاش میره زنه میره سر ی چاه میگه بیا پایین اینم میره تو میبینه تو چاه پر از ادمه ک دارن همه کاری میکنن قسم میخورد ک بچه بدنیا میاوردن و بازی میکردن اینم میترسه و میگ میخام برم زنه بش میگه پس ی لحظه کلاهتو بده اینم کلاهشو میده و بعد از چند لحظه زنه با کلاه پر از پوست پیاز برمیگرده اینم کلاه و میگیره و میره توراه میگه پوست پیاز ب چه دردم میخوره همشو خالی میکنه صبحش میاد کلاهشو برداره میبینه تیکه تیکه طلا چسبیده به کلاش و فهمیده بوده که اونا پوست پیاز نبودنو طلا بودن. بعداز اون جریان خیلی از,شبا میرفته تو اون چاه میمونده ولی دیگه هیچکسو نمیبینه .

[ جمعه 31 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 65 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)