close
چت روم
داستان جن.
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان جن.


سلام من محمد رضا هستم از تهران ۱۸سال دارم ..... داستانی که میگم واقعیه که مربوط به همین یه هفته پیشه که مادر و پدرم و داداشام رفتن مسافرت مشهد من داداشام موندیم خونه ما شامل دوتا اتاق خواب میشه که یکیش واسه داداش بزرگمه و یکش واسه اون یکی داداشم منم روزیذکه اونا رفتن تو اتاق حال خوابیدم یه ساعتی گذشته بود که صدای در اومد فکر کردم باد داره درو میکوبه ولی بعد چند دقیقه بازم صدای در اومد این دفعه ترسیدم و رفتم ببینم پشت در چه خبره رفتم دیدم ولی کسی نبود میخواستم درو ببندم که صدای پا از راه پله اومد منم ترسیدمو درو بستم رفتم زیر پتو بعد چند دقیقه پتو رو گذاشتم کنار که دیدم گوشه خونه مردی سیاه بود با چشای سفید و قد بلند که داشت به من زل میزد از ترس تنم میلرزید و قلبم تند تند میزد بدو بدو رفتم برقو روشن کردم و بسم الله گفتم که دیگه اون مرد اونجا نبود رفتم اتاق برادرمو که اون گفت چی شده منم گفتم هیچی فقط یکم میترسم و ازش اجازه گرفتمو پیشش خوابیدم ببخشید که طولانی شد

[ دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 54 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)