close
چت روم
داستان ارسالی از سجاد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از سجاد


سلام این داستانی که می خوام براتون بگم بر میگرده به چند سال پیش من اسمم سجاده و 18سالمه وقتی که سیزده ساله بودم توی یک خونه نسبتا قدیمی زندگی می کردیم که من گاهی اوقات سایه مردی میدیدم یا صدای پچ پچ کسی یا افرادیو می شنیدم اون موقع به جن و ارواح اعتقاد خاصی نداشتم تا اینکه یه روز که مادرم و پدرم از خونه رفتن بیرون و فقط من مونده بودم شب بود و می خواستم بخوابم تصمیم گرفتم تو پذیرایی بخوابم خلاصه یه دو سه ساعتی گذشت و من خواب بودم و تنها نزدیکا ساعت چهار بود که احساس کردم چیزی افتاده روم هر چی تقلا می کردم نمی تونستم تکان بخورم تا بالاخره با کلی تقلا از خواب پریدم اما اون چیزی که دیدم باعث شد که تا مدت ها نتونم راحت زندگی کنم یه مرد با قد بلند و موهای سفید و چشم سرخ و سم دیدم کلی ترسیدم خشکم زده بود نمی تونستم حرف بزنم تا اینکه تو دلم گفتم بسم الله سریع رفت و من همین جوری مونده بودم برقارو که روشن کردم خونه به هم ریخته بود و من ماجرارو بعد از اون برای پدر و مادرم تعریف کردم و بعد از سه ماه از اون خونه رفتیم

[ دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 67 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)