close
چت روم
ارسالی جدید
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی جدید


سلام اسم من دنیاست الا22سال دارم چندسال قبل ک میشه گفت 10سالم بود بخاطر بنایی خونمون مجبور بودیم ی مدت بریم خونه پدربزرگم بمونیم،خونه پدر بزرگم قدیمیه وتو ی منطقه ایی هس ک دور از شهره حالت شهرک مانندیه ،یه خونه ویلایی بزرگ ک ی حیاط جلو دارن ی حیاط پشت و حال بزرگ جدا 3خواب بزرگ 3تا سرویس بهداشتی بزرگ وترسناک دوتا اشپزخونه وپذیرایی بزرگ حیاطاش انقدر بزرگن ک ادم تو روزهم تنهایی میترسه بره ،خلاصه مارفته بودیم اونجا ی اتاق ک خالی بود بهمون دادن در اتاق تو حال باز میشد وپنجرهاش سمت حیاط پشتی بودن پشت خونه پدربزرگ من یه خونه قدیمیتر وخراب بود ک کسی توش زندگی نمیکرد وهمیشه صداهای ترسناکی می اومد براهمین همیشه اتاق تهیه ک ب ما دادن خالی بود و... یه روز همه رفته بودن خونه عمو بزرگم ناهار پدربزرگم مریض بود نرفت مامانمم موند ک ازش مراقبت کنه کلا پدربزرگم از بین دخترا وعروساش فقط مامانمو قبول داشت و...منم موندم بدون مامانم نمیرفتم جایی...ظهر بعداز ناهار بابا بزرگم خوابید ،مامانمم ظرفارو شست منم درحال خشک کردن ظرفا بودم مامانم میخواست بره بخوابه تو اتاق گفت دنیا بیا بریم گفتمش برو منم دارم مامان بازی میکنم مثلا مهمونام رفتن دارم ظرف میشورمو خشک میکنم و... گفت بیا بریم خستم اذیت نکن منم گفتم باشه توبرو همین چندتیکه هم خشک کنم کابینتارم کهنه بکشم میام کنارت میخوابم،مامانم رفت من ظرفا رو خشک کردم کابینت هارو گاز رو کهنه کشیدم ویواشکی رفتم حیاط پشتی ک کهنه ایی ک شسته بودم رو بندازم رو بند خشک شه صداشنیدم با دو اومدم داخل در هم نبستم از مدتی ک مامانم رفته بود بخوابه نیم ساعتی گذشته بود یعنی کاملا خواب بود من دویدم رفتم تو اتاق دیدم خوابه رفتم کنارش دراز کشیدم از ترس در اتاق رو چفت نکردم فقط هول دادم رفتم سمت مامانم دراز ک کشیدم صورتم رو ب در بود ب پهلو خوابیدم دیدم ی موجود سیاه وقد کوتاه ی دست سیاهش ب دره وداره منو نیگا میکنه با چشای درشت وزرد رنگ نمیدونم چی بود فقط میدونم خیلی زشت ووحشتناک بود ولی ادم یا حیوون نبود ی چیز سیاه وفرز با چشمای درشت وزرد توچشاش ک خیره شدم از هوش رفتم ...بعدش ک مامانم بیدارم کرد داشتن اذان مغرب رو میگفتن وخونه پدربزرگم حسابی شلوغ شده بود وعمه هام عموهام وبچهاشون اومده بود منم تو شوک بودم فقط بدون حرف زدن همه رو نیگا میکردم تا مامانم بهم گفت برو وضو بگیر بیا پشت پدربزرگت نماز بخونیم ک بسختی بسم الله گفتم و یهو سبک شدم وحالم عادی شد.ببخشید طولانی بود ولی خب سخته ادم بخواد ترستاشو وبعضی واقعیت زندگیشو باکلمات برا بقیه توصیف کنه

[ دوشنبه 27 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 43 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)