close
چت روم
جن روی پشت بوم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
جن روی پشت بوم


این داستان واقعیه.این داستانو دارم از زبون مادربزرگم مینویسم.ما در تربت حیدریه زندگی میکنیم.یک روز بارون شدیدی میومد و لباس ها رو بند تو حیاطمون بود.من هم تصمیم گرفتم برم تو حیاط و لباس هارو جمع کنم تا خیس نشه.به دم در حیاط که رسیدم چیزی توجهم رو به خودش جلب کرد.زنی بالای پشت بوممون نشسته بود و موهای بلندش هم روی صورتش ریخته بود.من هم با خودم گفتم بهتره برم ببینم کیه نصف شب روی پشت بوممون نشسته.به جلو رفتم که ناگهان چشمم به پاهاش افتاد.پاهاش ثم بود.صداهای عجیبی هم مانند صدای گربه میداد.یکدفعه از ترس جیغ زدم و افتادم روی زمین.شوهرم به حیاط اومد و منو دید که روی زمین افتادم اما اون جن رو ندید.بعد از اینکه به هوش اومدم شوهرم به من گفت که چیزی ندیده اما اون به جن اعتقاد ریادی داشت و ما بعد از چند روز خونه رو خالی کردیم و کنار مسجد خونه گرفتیم.اما بازهم جن هایی رو میبینم اما شکل پدر یا مادرم یا بستگانم دیده میشن.ببخشید که طول کشید.داستان های دیگه ای هم هست که بعدا مینویسم.متشکرم از اینکه وقت گذاشتین ️

[ یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 61 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 15:24 - 1395/2/26
واقعا این صحنه ها خیلی وحشتناکن
پاسخ : دقیقا

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)