close
چت روم
فوت عمم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
فوت عمم


سلام من میلاد هستم الان من27سالمه من پدرم یدونه خوار داشت که پدرم خیلی واسش احترام قاعل بود یه شب حدود ساعت2شب گوشی پدرم زنگ خورد همه بیدار شدیم دیدیم عمومه داره زنگ میزنه بابام وقتی گوشیشو جواب داد بابام شروع کرد گریه گفتیم چیشده گفت عمت مریضه بعدش پدرو مادرم هردو باهم رفتن بیمارستان من خونه تنها موندم رفتم توی رخت خواب میخاستم بخوابم که یههو چشمم به تابلو خونوادگیمون افتاد دیم یه چیز گردوسیاه که دوتا چشم قرمز کمرنگ داشت داره نگام میکنه منم ترسیدم رفتم زیر پتو وقتی سر بیرون اوردم دیدم بازم هستش لامپو روشن کردم قیب شد وقتی نگاه تو اشپز هونه کردم اونجا بود اما نه فقط سر بدنم داشت دوید طرفم منم زوود پریدم تو اتاق درم بستم ییهو با زبان عجیب وقریب چیزی گفت نفهمیدم چی میگه بلخره درو باز کردم اومد تو اتاق بازم یه حرفی با زبون عجیب غریب گفت وقتی فهمید نمیفهمم چیمیگه تابلو خانوادیمونو نوشون داد و منم باز نفهمیدم بعدش تلفنم زنگ خور بابام گفت عمت فوت کرده وقتی پدرو مادرم برگشتن رفتم پیش دعا نویس دعا نویس گفت وقتی عکس خونوادگیتونو نشون داده میخاسته خبر فوت عمتو بهت بگه.ببخشید سرتونو درد اوردم ️

[ یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 137 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)