close
تبلیغات در اینترنت
ده
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ده


این قضیه ای رو که میخوام براتون تعریف کنم برمیگرده به زمان بچگیم. ما توی ده زندگی میکردیم و همه اهالی اونجا رفته بودن شهر و تنها ما اونجا مونده بودیم بخاطر عقیده پدرم ک میگفت من زمین آباو اجدادمو ترک نمیکنم. اونجا خیلی ترسناک بود البته نه برای ما برای مردمی ک تو شهر زندگی میکردن.یه خونه بزرگ که نزدیک به کوه بود و خیلی هم بزرگ بود البته درو پیکر نداشت کسایی که تو ده زندگی کردن خوب میفهمن من چی میگم. خلاصه یه شب که بابام رفته بود سراغ زن دومش و مامانمم قهر کرده بود و رفته بود خونه پدریش من و برادر کوچیکم ک تقریبا یک سال داشت تو خونه تنها مونده بودیم.البته قرار بود شب بابام برگرده اما نمیدونم چی شد که اون شب تا نزدیکای صبح نیومد.من بخاطر سن کمی که داشتم خیلی میترسیدم;خب طبیعی هم بود یه دختربچه پنج ساله توی آبادی متروکه. دسشویی داشتمو میترسیدم برم بیرون اما بهم فشار اومدو دلو زدم ب دریا و رفتم با ترس و لرز راه میرفتم دسشویی لعنتی هم چهل پنجاه متر باهام فاصله داشت.یهو احساس کردم کسی میزنه به شونه چپم.از ترس داشتم سکته میکردم ولی برنگشتم دوباره زد به شونه راستم.میونه راه پشیمون شدم خواستم برگردم ک یهو یه مرد درشت هیکل با موهای ژولیده و صورت پهن و عجیب غریب روبروم ظاهرشد نمیدونستم چیکار کنم دستشو آورد سمتم من خیلی ریز نقش بودم تو دستش جا میشدم .هرچی سعی میکردم فرار کنم نمیشد.محکم منو کوبید به حوض داخل حیاطمون.همونجا نقش زمین شدمو دیگه چیزی حالیم نشد تا یک هفته. بعد از یک هفته ک روبراه شدم دیدم دورو برم پراز آدمای جورواجوره شیخ آخوند رمال دعانویس.وقتی این صحنه رو دیدم جیغ کشیدمو گریه کردم که مامانم محکم بغلم کرد و بوسید منو.اون جریان تموم شد ولی من الانم که۲۴ سالمه احساس میکنم یکی باهامه.هرجا میرم و هرجا هستم. بعدها مادرم تعریف کرد که یک هفته من زبونم گرفته بوده و نمیتونستم حرف بزنم جز جیغ زدن و دست و پا زدن.با دعای پدربزرگم گویا اون زمان خوب شده بودم.

[ یکشنبه 26 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 45 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)