close
چت روم
شبی ک تنها بودم با برادرم
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
شبی ک تنها بودم با برادرم


سلام من ابوالفضل هستم و 17 سالمه یک روز مادر و پدرم به خانه ی پدر بزرگ میرفت ند من و برادرم تصمیم گرفتیم در خانه بمانیم آون موقع 16 سال داشتم و برادرم 5 سال شام رو خوردیم و خوابیدیم همان طور که بردارم خوابیده بود من هم خوابیده بودم که یک آن صدای عجیبی به گوشم رسید فکر کردم بردارمه ولی وقتی بلند شدم دیدم گوشیم که توی شارژ بود داخل حال در حال شارژ است و همان موقع بردارم آمد و گفت ............. که اصلا متوجه نمیشدم چی میگفت داخل اتاق را نگاه کردم که او خواب بود و برگشتم تا دوباره او را ببینم قیب شده بود رفتم دوباره خوابیدم ولی این بار برادرم بهم گفت ........... و باز هم متوجه نشدم که یک آن 2 تا شدند و من از ترس بیهوش شدم صبح که پاشدم مادر و پدرم آمده بودند نمیخواستم چیزی از ام شب بفهمند که بهم گفتند ما دیشب امیر یعنی پسران همان برادر من را برده بودیم و من دوباره بیهوش شدم وقتی پاشدم مادر و پدرم در آشپز خانه بودند یک آن برادرم را که کنار خوابیده بود دیدم او برادرم بود و جیز عجیبی در آن ندیدم که یک آن در اتاق بسته شد فکر کردم باد زده ولی وقتی وارد اتاق شدم برادرم را دیدم ولی اینبار زیاد نترسیدم رفتم سمتش او عکس من و دوست صمیمی ام را به من نشان داد و به او اشاره میکرد اما بازم نفهمیدم او باز هم قیب شد و دیگر پیدایش نشد مادر و پدرم چون من را میدیدند که ترسیده بودم به خاطر همین من را پیش یک آخوند بردند و او گفت او همزاد برادرت بوده که میخواسته خبر مرگ دوست صمیمی ات را بهت بگوید من که ترسیده بودم حرفی نمیزدم و گفتم آون موجود چه بوده گفت جن باز هم بیهوش شدم یعنی من آن قدر ترسو ام من را پیش دعانویس بردند و برآیم دعا نوشت و آن دعا را باید هر شب یک نفر برآیم بخواند ولی اگر کسی برآیم نخواند او پیدایش میشود و من را میکشد چون حرف هایش را نمیفهمیدم

[ شنبه 25 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 229 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)