close
چت روم
داستان ارسالی از احمد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از احمد


سلام اسم من احمده واهوازیم این داستانی رو که میخوام براتون تعریف کنم کاملا حقیقیه وبرمیگرده به ۸ سال پیش یه روز که خانمم خونه مادر بزرگش بود من تنها تو اتاق خودمون بودم البته باید بگم که خونمون ۵ اتاق بایه پزیرایی بزرگ داره خونمون هم اون موقعه قدیمی بود.واتاق من پیش در ورودی بود.خلاصه یه شب که خانمم نبود من خسته از آژانس اومدم وبدونه اینکه لباسامو عوض کنم باهمون لباسا خوابیدم تو اوج خواب که بودم. دقیقا یادمه ساعت حدودا ۳ نصفه شب بود که حس کردم یه نفر بالا سرم داره صحبت میکنه صداش هم اصلا نامفهوم وسریع صحبت میکرد اصلا هیچی از حرفاشو نتونستم بفهمم من تواوج خواب که بودم با خودم گفتم که عمم خدا خیرش بده این وقت شب چی داره بهم میگه چون خیلی وقتا عمم سرمو ماساش میداد ومن همو نجا میخوابیدم ولی بخودم که اومدم گفتم که عمم الان خونشونه.چشم که کمی باز کردم دیدم که یه زنی که کاملا سیاه پوشیده وداره مدادم حرف میزن با خودم گفتم بزار بپرم و نگاهش کنم ولی تا خواستم بپرم دیدم یکی جلوم داره بهم نگاه میکنه اینگار منتظره که این پیرزن کارش تموم بشه بعد برن من هم تو دلم صلوات فرستادم پریدم رفتم تو پذیرای پیش پدرومادرم خوابیدم تا صبح نتونستم راحت بخوابم.ولی من مدام به خودم تلقین میکردم که خواب بود ولی بعد مادرم برامون تعریف کردن که شبا تو خونمون صداهایی میشنید ولی برا اینکه ما نترسیم چیزی بهم نمیگعتم من از اون موقعه به بعد اصلا راحت نیستم ودائما اون شب یادم نمیره... ‌

[ شنبه 25 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 93 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)