close
چت روم
داستان ارسالی از هنگامه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از هنگامه


سلام من هنگامه هستم از بندرعباس...داستانی که میخوام تعریف کنم واقعیه و خودم و مادرم با چشمای خودمون دیدیم، رفته بودیم زیارت سید مظفر، تصمیم گرفته بودیم پیاده برگردیم...از حرم تا منزل ما با پای پیاده چهل دقیقه راه است...نزدیکیه خونمون یک خوری هست...موقع ی برگشتن از مسیری که خور بود اونجا رد میکردیم یکهو مادرم فریاد زد گفت اونجا رو ببین، من یک خانم چادری رو دیدم برام خیلی آشنا اومد،همون لحظه یادم اومد که این خانم رو توی حرم دیدیم،یکهو اون خانم چادرش باز شد و پرید توی خور،من با مادرم با وحشت مسیر رو دور زدیم و از اون مسیر رفتیم(یادم رفت که بگم منطقه ای که اون خانم رو دیدیم کاملا تاریک بود و بدون هیچ نور) موقعی که اون سر خیابون رفتیم بازم اون خانم رو دیدیم که چشماش به طرز خیره کننده ای میدرخشید،منو مادرم به سرعت و با خوندن سوره از اونجا فرار کردیم و خودمون رو به خونه رسوندیم.. یک مدت کوتاهی از این ماجرا گذشت...در نزدیکی خونمون یک پارک که متخص بانوان بود رفتیم،منو دختر خالم رفتیم برای پیاده روی تو اون پارک، ناگفته نماند،اون روز جمعه بود،محوطه ی پارک به شکل یک دایرس که باید دور اون پیاده روی میکردیم،طبق معمول روزهای جمعه خلوت بود اکثر جاها...و داخل پارک خلوت بود، موقعی داشتم با دختر خالم قدم میزدم یک پیرزن خیلی قدکوتاه که ممکنه قدش تا کمرمون یا پایین تر باشه دیدیم که یک چوب درختی دستش بود و به عنوان عصا ازش استفاده میکرد،پیرزن گوش های تیزی هم مانند جادوگر داشت، و با موهای سفید و باز دیدیم که اونجا داره قدم میزنه تو فضای سبز پارک، من خیلی ترسیدم و به دختر خالم گفتم که این یک ادم عادی نیست، دختر خالم گفت نه بابا اینطور که گفتی نیس خیالاتی شدی،وقتی جلوتر رفتیم دیدم که همون پیرزن کف زمین دراز کشیده و دستش زیر سرش گزاشته بود و به طرز وحشتناکی میخندید و به دختر خالم اشاره کردم،و اونم ترسید اخه ما همین چند دقیقه پیش جای دیگه ای در پارک دیده بودیمش، و چطور با این سرعت میتونست خودش رو جلو تر از ما برسونه،قدم هامون رو تند تر کردیم و تصمیم گرفتیم، به سرعت اونجا رو ترک کنیم، جلوی درب خروجی باز هم اونو دیدیم...یعنی دیگه نزدیک بود سکته کنیم،و با سرعت رفتیم بیرون...اولین تاکسی رو سوار شدیم و رسیدیم خونه و دیگه ماهم به اون پارک نرفتیم...بازم اتفاق های دیگه هم افتاده که بعدا براتون تعریف میکنم...موفق باشید

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 83 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 19:53 - 1395/2/24
ولی در هر حال وبلاگت محشره
پاسخ : عزیزی

Hananeh 19:07 - 1395/2/24
سلام آقا حسام قالب قبلیه خیلی به درد وبسايتت می خورد
هم وحشتناک هم طبیعی
پاسخ : بله حق با شماس ولی برای بعضی از بازدیدکنندگان هنگ بود بخاطره همین ساده گزاشتم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)