close
چت روم
گربه
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
گربه


یه روز تابستونی قشنگ بود برای مسافرت رفته بودیم روستا یه روز ساعت 5 صبح از خواب بیدار شدم آسمون رو از پنجره دیدم آسمون تاریکه وایستادم تا کمی هوا روشن شد رفتم بیرون گفتم که واسه مادر بزرگم یه کاری کنم اومدم پشت بوم رو جارو کردم رسیدم به پله ها تا پایین 12 تا پله بود 10 تا رو جارو کردم و چشم گردوندم تا خاک انداز رو پیدا کنم و اونو کنار دستشویی یافتم البته قابل ذکره تو حیاط مادر بزرگم اینا یه حموم قدیمی و انباری ترسناک و یه تنور قدیمی هست سه متر بین منو دستشویی فاصله بود که یه صدا منو متوقف کرد یه لحظه بعد دوباره تکرار شد انگار یه نفر تو دستشویی داشت سرفه میکرد گفتم کی اونجاست کسی جواب نداد باز هم تکرار کردم ولی کسی جواب نداد فکر کردم پدر بزرگ مامانمه ولی نبود یه گربه از دستشویی پرید بیرون نفسم قطع شد و تمام بدنم یخ زد گربه داشت جلو میومد و منم توان فرار نداشتم هی میگفتم پیشته پیشته یهو گفتم بسم الله بعد فوت کردم یهو وایستاد و بلند گفت میو و رفت منم تا به خودم اومدم سریع رفتم بالا (این داستان کاملا واقعی است و من رویای 17 ساله درسال 92 این اتفاق برایم رخ داد)

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 33 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
vampire cat girl 16:59 - 1395/2/24
عالی بود داداش..
پاسخ : خودت عالی هستی

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)