close
چت روم
عروسک بنفش
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
عروسک بنفش


سلام حسین هستم... ۱۶ ساله از ساری من اوایل از هیچ چیزی نمیترسیدم مثلا تو ۶ سالگی ساعت ۱۲.۵ یا ۱ میرفتم به خونه ی پدر بزرگم که قبلا تو روستا زندگی میکردیم،،،،،، چند سال گذشت من توسط یکی از دوستام با موجودی به اسم جن اشنا شدم رفیقم بالای هزار تا فیلم بهم نشون داده بود... کل روز رو فقط به جن فکر میکردمٔ... من عاشق عروسک بودم ... یه عروسک بنفش خریدم که صورت ابی داشت خب دسته دو بود و چون خوشم اومده بود گرفتمش هر شب که کنار عروسک میخوابیدم کابوس های جنی میدیدم مثال تو یکی از خواب هام از پله ها افتادم تو جنگل که جن ها تبر به دست منتظرم بودن و میخندیدن خیلی ترسیده بودم خونه ی ما اینطوریه که بعضی اوقات دستگیره در گیر میکنه و باید با کلید بازش کرد پدرو مادرم رفتن به جلسه من تنها بودم داشتم فیلم انابل رو نگاه میکردم که برق رفت بعد رفتم در و بازکنم برم خونه همسایه دیدم در باز نمیشه بعدشم کلیدمو پدرم برده بود رفتم کبریت روشن کردم و شمع و روشن کردم خیلی ترسیده بودم گفتم با گوشی خودم اهنگ بزارم اهنگو گذاشتم تا که شارژ گوشیم تموم شد بعد از پارکینگ صدای جیغ شنیدم خیلی ترسیدم دیدم صدایی میاد انگار یه نفر از پله ها داره میاد بالا صدای تق تق در اومد از چشمی بیرون رو دیدم کسی نبود پشتم یه گرمایی حس کردم وقتی برگشتم دیدم هیچکس نیست بعد دیدم از اتاقم صدای دست زدن میاد رفتم تو اتاق دیدم بالای سقف یه نفری با لباس سفید و موهای بلند و ناخن های بلند و دندون های تیز هست از هوش رفتم بعد تو بیمارستان بیدار شدم دیدم که پدرو مادرم بالا سرمن بعداز اون روز دیگه هیچی احساس نکردم تا که دیدم هرروز کنار گردنم تاول میزنه ... گفتم حتما برا گرماس بعد دیدم خیلی بیشتر شده ترسیدم ،،، قضیه رو برا پدر و مادرم تعریف کردم رفتیم پیش دعا نویس ( اقا رضا احمدی) بهم گفت این عروسکی که گرفتی مال پسری بود که مسلمان بود و مادر و پدرش. کافر بودند و مادر پدرش برای اینکه او مسلمان بود اورا کشتند چون تو نماز نمیخونی تورور اذیت میکنه این خیلی مشکل نادری هست من تا الان ندیده بودم من هیچ دعایی نمیتونم بنویسم چون مسلمانه اون عروسک رو بزار تو یه مسجد بعدش سعی کن نمازتو بخونی ....

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 112 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
vampire cat girl 17:55 - 1395/2/24
هووووفف چ کابوس دردناکی..امیدوارم مشکلش حل شده باشه..چون واقعا سخته..خوب تونسته دووم بیاره!:/
جالب بود داداشی جونم..
Biig liike
پاسخ : اره ابجی شاید گفتنش راحت باشه یا شنیدنش...ولی اگ بهت اتفاق بیوفته کمی بده

رعنا 14:24 - 1395/2/24
من خودم عاشق تنهاییم خخخ
پاسخ : کیه ک نباشه خخخ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)