close
چت روم
ارسالی از میلاد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از میلاد


سلام من میلاد هستم میخواستم یه خاطره که ۲ سال پیش برام اتقاق افتاده بود رو بگم ما شمال زندگی میکنیم و فاصلمون تا دریا فقط ۱۰۰ متره یه شب که وسط تابستون بود و هوا خیلی گرم بود من مجبور شدم پیش اتاق داداشم بخوابم که دوتا پنجره باز رو به دریا داشت که نسیم خنکی میومد ازش مثل یه شب عادی خوابیده بودم که ساعتای ۲:۱۵ دقیقه شب تو خواب و بیداری بودم انگار که ۲ تاموجودبزرگ و ۳ تا کوچیک که چهرشون مشخص نبود و من مثل روح یا سایه سفید میدیدمشون کنارم ایستاده بودن و یکی یکی اسم منو با صداهای مرد و زن و بچه گونه صدا میزدن دقیقا میگفتن(میلاد_ میلاد پاشو- بیدار شو) و یکی یکی منو با دستشون تکون میدادن اون موقع جو سنگینی تو اتاق بود و من به پهلو خوابیده بودم انگار یه وزنه ۱ تونی روم افتاده و من اصلا نمیتونستم تکون بخورم حتی زبونم هم بند اومده بود و نه میتونستم حرف بزنم و نه داد بزنم یکی کمکم کنه حتی قدرت باز کردن چشمام رو هم نداشتم ببینم کیه که صدام میکنه خلاصه: بعد از این که دیدن نمیتونم بیدار شم دور تا دورم گردی زدن و دورم همینطوری میچرخیدن و شروع کردن به رقصدین و همین طوری بلند میخندیدن و قهقهه میزدن بلخره بعد ۵ دقیقه فکر کنم تو خواب اینجوری بودم، زمان خودمونو نمیدونم چقدر میشد شاید ۱ساعت مثلا باتمام تلاشم که حداقل یکم تکون بخورم و فرار کنم پریدم رو هوا خیلی ترسیده بودم و همش به دورو ورم نگا میکردم و همچنیین ساعت دیدم داداشم خوابیده و هیچی متوجه نشده خیلی تو فکر بودم و نمیتونستم بخوابم و همش زیر زبونم بسم الله میگفتم و سوره حمدو‌توحید میخوندم ضربان قلبم تند تند میزد و عرق سردی وجودمو گرفته بود بلخره نمیدونم چطوری خوابم گرفت صبح که بیدار شدم خیلی سرحال بودم و قضیه رو واسه خانواده تعریف میکردم اونا فقط میخندیدن و میگفتن کابوس دیدی حتما(ولی برام انگار تو حالت بیداری بود) بازم شب شد و داشتیم اخبار میدیدم که گفت دیشب ساعت ۲:۱۵ بامداد در ۱۵ کیلومتری از ساحل دریا(داخل دریا) زلزله ۴/۳ ریشتری رخ داده من شاخ درآوردم دیگه😧 دیدم همون ساعتی که من همون جریان برام اتفاق افتاده

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 49 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
vampire cat girl 18:04 - 1395/2/24
هههههههه,وااااایییی خییییلیییی خندهددار و باحال بود..اوخییی چ موجودات دوستداشتنی..چطور تونسه ازموجود به این دوستداشتنی بترسه؟
لایک داری..عالی بود داداش..
پاسخ : خخخخ

رعنا 14:29 - 1395/2/24
خیلی باحال بود مخصوصا آخرش بازم ممنون شکلک
پاسخ : خواهش میکنم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)