close
چت روم
ارسالی از گلی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از گلی


سلام اسم من گلی هستم 34 سالمه در تهران زندگی میکنم این داستانی که می خوام براتون تعریف کنم بر می گرده به بیست و چهار سال پیش وقتی من ده ساله بودم خانه پدر بزرگم پدر پدرم در مازندران بود یه خونه ویلایی هزار متری بود که جلوش یه گاراژ بزرگ بود و باز جلوش یه چهار یا پنج تا مغازه بود همش مال پدر بزرگم بودو پشت این خونه ویلای یه دهی بود با مردمان ساده و در آخر یه جنگل نیمی از خانه ویلایی پدر بزرگم که سمت حیات بود ما همیشه با عمه هام و پدر مادر و کلا خانواده در انجا مثل بیسکویت کنار هم جا مینداختیم و می خوابیدم کلان خیلی سنگین بود یه شب که همه خواب بودیم با خیغ مادرم و با فریاد های پی در پی پدرم از خواب پریدن و دیدیم مادرم دندانهایش روی هم کلید شده و نامادری پدرم دو تا دستشو داخل دهان مادرم کرده که دهانش رو بازور باز کنه مادرم مثل یه گوشت لخت کناری افتاده بود و انگار روح در بدن نداشت من و خواهرم همینجوریه جیغ می زدیم و گریه میکردیم پدرم هم مدام اسم مادرمو صدا میزد چشماش پر از اشک و خون شده بود وقتی مادرم بد تلاشهای پدر م و نامادری پدرم بهوش امد و دهانش وا شد و یه نفس راحتی کشید هیچ چیز یادش نمیومد ناگهان پدرم شروع کرد به حرف زدن وماجرا رو اینگونه برای ما تعریف کرد گفت بیدار دراز کشیده بودم دیدم از در گاهی پنجره دو نفر بالباس سفید داخل آمدن و روح مادرتون رو از بدندا کردن و داشتن از پنجره بیرون میبردن که با داد و فریاد من روح مادرتون رو رها نمی کردم وقتی همگی بیدار شدن آن روح ها روح مادرتون رو رها کردن و از پنجره رفتن بیرون همینکه من به حرفهای پدر گوش میدادم ناگهان نامادری پدرم را شبیه به یک قورباغه بزرگ پیراهن پوشیده دیدم خیلی ازش ترسیدم و هنگامی که نگاهم می کرد و با چشمان از حدقه بیرون زدش به من می فهماند که ساکت باشم چیزی به کسی نگو واقع شبیه یه قورباغه بزرگ شده بود و من نگاهاشونمی تونستم تحمل کنم و ناگهان به گریه شدیدی افتادم و رفتم زیره پتو وتا صبح گریه کردم پدر و مادرم فکر میکردم که من به خاطر اتفاقی که برای اونا در شب افتاده بود انقدر پریشان و بهم ریخته شده بودم اون ماجرا که گذشت بدها که کمی بزرگتر شدم این موضع را با پدرم در میان گذاشتم و پدرم هم همه رو باور کرد چون ما هیچ وقت به پدرم دروغ نمی گویم

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 71 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
رعنا 19:44 - 1395/2/24
تا حالا نمی دونستم که جنا هم میتونن روح آدم هارو ببرن
پاسخ : جنی که بتونه زندگی ی انسان رو بخطر بندازه دیگ ی روح بردن براش کاری نداره خخخ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)