close
چت روم
ارسالی از فاطمه..شلوار
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از فاطمه..شلوار


این جریان برای پونزده سال پیشه...شب عقد خواهرم و پسرعمه بود و همه بزرگا رفته بودن محظر.. ما هم خونه عمه جان بودیم...من و معصومه، دختر عمه و دوست صمیمیم مث همیشه کلی با هم حرف داشتیم واسه همین رفتیم تو یکی از اتاقها....ازون اتاق بگم که یک در به سمت حیات داره و یک در سمت راهروی ورودی... و توی اتاق یک میز خیاطی پایه بلند بود و طبق معمول کلی شلوار روش ریخته بود ، روی دستگیره درها هم آویز لباس گذاشته بودن ....خلاصه من و معصومه اونشب رفتیم تو اون اتاقو شروع کردیم با آب و تاب حرف زدن و .... مدت زیادی نگذشت که از گوشه چشمم متوجه حرکت چیزی شدم به سمت چپم نگاه کردم و چیزی دیدم که باور کردنی نبود...شلواری که از میز خیاطی آویزون بود پر بود ! انگاری پا توش بود ! اما مچ پایی نبود فقط انگار کسی پای حرفامون نشسته و پاهاشو آروم عقب و جلو میکنه...اون شلوار عقب و جلو میشد.. از تصور اینکه روح دیده باشیم هردومون جیغ زدیم ...و با جیغ زدن ما لباسای روی میز افتاد و آویز لباس روی دستگیره ی در سمت حیات چرخید و افتاد و.... دیگه جای موندن نبود ...هردو با ترس و جیغ فراوون از در سمت راهرو خودمونو پرت کردیم بیرون که همزمان بود با اومدن عروس و داماد...اون لحظه بزرگترا با گفتن کلمه ی زهرمااااار ...مارو آروم کردن ...ولی همه اینو میدونستن که تو اون اتاق روح هست

[ جمعه 24 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 79 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)