close
چت روم
ارسالی از ملیکا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
ارسالی از ملیکا


سلام این داستانی که میخوام بگم برای خواهرم اتفاق افتاده و کاملا واقعیه و قضاوت با خودتونه... این موضوع مربوط میشه به زمانی که خواهرم کنکوری بود و سه سال پشت کنکور برای رشته ی دلخواهش مونده بود... (اینم بگم که خواهرم کله شقع و همش دنبال چیزای جدیده) خلاصه اجیم تو این زمان خواسته بود که جن هارو ببینه و همیشه اماده بود... چند تا اتفاق خیلی عجیب براش افتاد مثلا یک شب که خوابیده بود صدای مهمونی و بزن و بکوب میشنیده و وقتی از پنجره به بیرون نگاه میکرده هیچ کسی اونجا نبوده و غیر مممنه که ساعت سه و نیم شب این سر و صدا ها از پشت خونه ی ما بیاد... یک بار هم که شب بوده و خواهرم روی تختش دراز کشیدع بوده و خوابش نمیبردع که میبینه در اتاقش باز میشه و ی دختر قد بلند با پایین تنه ی خیلی کوتاه و موهای بلند که توی صورتش ریخته شده بود میاد تو اتاقش و سمت پنجره میره و پرده رو کنار میزنه و اجی من فقط توی اون لحظه چشماشو مالیده و فقط شروع کرد به تماشا کردن که یهو اون دختره برمیگرده سمت اجیم و شروع میکنه با چشمای قرمزش به زل زدن به خواهرم که خواهر دیوونه ی منم مثل اون بهش زل میزنه و اینا تا سی ثانیه با هم چشم تو چشم میشن تا اون دختره عصبانی میشه و چشماشو تیز میکنه و با عصبانیت به خواهرم نگاه میکنه و خواهرم یکم میترسه و چشماشو میبنده و ی بسم الله میگه و قتی چشماشو باز میکنه میبینه صبح شده و سر و پا شده ینی سرش به سمت پایین تخت شدع.... ی بار هم توی اتاقش باز تنها خوابیدع بود که یهو ی خوف ترسناک اتاقو پر میکنه و انگار شروع میکنه گلوی خواهر متو بگیره که خواهر من با همون صدای گرفتش ی بسم الله کوچیک میگه که یهو خوف قطع میشه و ی کتاب بزرگ از طبقه ی اول کتاب خونه به سمت صورت خواهرم پرتاب میشه و به حدی شتاب پرتاب زیاد بوده که صورت خواهر من کبود میشه.... یکبار هم همین چند وقت پیش خواهرم توی خوابگاه بوده و تنها بود توی اتاقش و هم اتاقی هاش فقط سه شنبه ها میومدن...(باید بکم خوابگاه خواهرم توی سمنان هستش و وسط ی کویره و تا دانشگاه و شهر صدها متر فاصله هست)...خلاصه اجیم نصفه شب ها که میخواد بره دستشویی همیشه ی دختر رو توی راهرو ها میدیده که همیشه موهاش بازع و بع سمت همه ی اتاقا میره....این داستان چند ماه ادامه پیدا میکنه تا چند وقت که پرس و جو میکنه و میبینه کل اتاق های دانشجو ها قسم میخورن هیچکسو تو راهرو نمیبینن و هیچکس از تو اتاقش خارج نشده.... یکبار هم خودم با خواهرم توی اتاق خوابیدیم و من فضای سنگین اتاقو حس میکردم و گفتم بسم الله و یهو در اتاق باز و بسته میشه و من میترسم و خواهرمو بیدار میکنم و خواهرم هم سریع منو بغل میکنه و میگه ولش کنید و صدای کوبیده شدن در تموم میشه و منم از ترسم میرم پیش مامانم میخوابم و هیچوقت پیش اجیم نمیخوابم.... یکدفعه هم خواهرم موقع درس خوندن خودکاراش یهو غیب میشن و اجیم میکه -الان اذیت نکنین وون دارم درس میخونم-که همون ثانیه خودکارش از لای کتابش قل میخوره و میاد بیرون... از این اتفاقا برای خواهرم زیاد افتاده و جدیدا تصمیم گرفته که اگه دیدشون ازشون بپرسه که چی میخوان ولی الان‌ وند ماهی میشه که ندیدشون و ازشون خبری نیس.. منم از خواهرم بیشار از جنا میترسم چون خیلی تو اینجور موارد دیوونس و من خودم اصلا نمیخوام ببینمشون و بهشون اعتقاد دارم و هرگز هم تا الان چیزی ندیدم...قضاوت با خودتونه و حتما نیازی نیس که براتون اتفاقی بیوفته تا باورشون کنید...ممنون که وقت گذشتین... پایان.

[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 52 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مارال 23:38 - 1396/1/27
من تنها زندگی میکنم چن هفته ای هس خونه مامانم هسم آخر هفته باید برم خونه خودم موندم چکار کنم شبارو چجوری سر کنم خدایا از وقتی اینجام ای سایتو دیدم ومیخونم خیلی عالین با اینکه خیلی میترسم ولی عاشق فیلم وداستانهای ترسناکم ممنون از مطالب و داستانهاتون
پاسخ : سلام خواهش میکنم،
ممنون بابت نظرات

Hananeh 11:52 - 1395/2/24
واقعا عالیه

رعنا 3:25 - 1395/2/24
برای وبلاگت هر چی like بدم بازم کمه
پاسخ : عزیزی شما لطفت زیاده

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)