close
چت روم
زن سفید پوش و همزاد من
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
زن سفید پوش و همزاد من


داستان ازاونجایی شروع میشه که پدر بزرگموداداشش که الان فوت کردن هفتادسال پیش سر، زمین داشتن کارمیکردن (پدربزرگم اسمش علی بوده. وداداش علی مردان)موقع استراحتشون که میشه علی میگیره استراحت میکنه علی مردان میره کنارچشمه که ابی بزنه به دستوصورتش که میبینه یه زنی باموهای بلندولباس سفیدنشسته اونجا. تعجب میکنه پیش خودش میگه اخه این دیگه کیه تاحالاندیدمش تواین اطراف خونه های مردم هم که خیلی فاصله دارن به اینجا. خلاصه برمیگرده میره پیش علی میگه جریان چی بوده علی هم که میدونست جریان ازچه قراره چاقوش رو درمیاره ومیرن به سمت چشمه که میبینن بله هنوز نشسته اونجا علی مردان عقب وایمیسته وعلی رفت جلوو سریع موی اون زنو با چاقوش میزنه میگیره دستش که زنه جیغ وحشتناکی میکشه چون میدونست علی که دیگه زنه تحت امرش خواهد بود بعد از چند لحظه زنه اروم میشه سرش رو اصن بالا نمی اورده بودکه علی مردان نببینش خلاصه زنه به پدربزرگم علی میگه اگه موی منو اتیش بزنی وازادم کنی تاهفت نسل تون هفت نسلم ازنوه هایت که انتخاب کنن محافظت میکنن .بعدش پدربزرگم اتیشی درست میکنن وموی اون جن رو میسوزن وازادش میکنن.و واقعا هم زنه حرفی که زده بود به عهدش وفاکرده بود. من ازبابام شنیدم چه کسانی تحت مراقب نوه های اجنه هستن. تااین که من چندبارصحنه هایی رومیدیدم وگاهی وقتااحساس میکردم که انگارکسانی هستن که همیشه پیشم میخوابن وهستن امانمیبینمشون خیلی میترسیدم از اجنه چون داستان های زیادی ازشون شنیده بودم گاهی وقتا صحنه های که میدیدم سروصدای زیادی میکردم مثل دیوونه هاشده بودم تااینکه دخترعموی بابام گفت احتمالاهمزاد داره ورضا رو انتخاب کردن .خلاصه بردنم پیش استاد خودشون واسم چیزایی خوند و روی یه نقره واسم انجام دادوگفت بایدتاابد همراهت باشه که احساس ترس ازشون نکنی چون اوناتوروانتخاب کردن که ازت مراقبت کنن و بایدباهاشون کناربیای خلاصه بهتون بگم یکی هم نه دوتا مراقبم هستن دوتامرد. که یه سری توحموم بودم یکیشون رو دیدم که کنارم وایساده بود البته بعدازاینکه برق حموم رفت دیدمش اگه کسی دیگه ای میدید حتما سکته رو زده بود. ولی چون من دیگه کناراومده بودم بااین موضوع ترسم کم شده بود ولی دوستدارم زیادببینمش مردی هیکلی باموهای بلند سفید با چشمای ابی کم رنگ مایل به سفیدوطوسی خیلی خاصه مردمک چشمش سفیده. ولی بهتون بگم موقع ای که میبینمش بعدازاینکه نمیبینمش تاچندروزی بدن دردشدیدی میگیرم نمیدونم دلیلش چیه. بعدش هم تاحالانتونستم اون یکی دیگری روببینم. خیلی دوست دارم یه روزی بتونم باهاشون وصلت کنم چون تعریفای زیادی ازاساتیدهاشنیدم. وشنیدم اگه من وقتی همزادم روببینم اگه چیزی ازش درخواست کنم درقبالش اونم ازمن یه چیزرومیگیره که من همچین چیزی نمیخام.

موضوعات: داستان همزاد ,
[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 94 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)