close
چت روم
جن سفید پوش
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
جن سفید پوش


بسم الله الرحمن الرحیم من مهدی 16ساله از تهرانم این داستان واقعی است این داستان بر میگردد به 4 سال پیش یعنی وقتی من 12ساله بودم یک به روز یکی از دوستام آومد وصفت خبر داری که بسیج شهرک اردو شمال داره منم که این را شنیدم هرجوری شده رضایت پدر و مادرم را جلب کردم برای اردو خلاصه مادر و پدرم اجازه دادان و ما به شمال رفتیم و در اردوگاه مستقر شدیم اردوگاه درست بالای تپه وسط جنگل بود شب شد و از آنجایی بیشتر هم سفر های من جوان و سیگاری بودن خواستند سیگار بکشند اما کشیدن سیگار در اردو گاه ممنوع بود پس آن ها تصمیم گرفتند که بعد از نیمه شب به وسط جنگل بروند و سیگارهایشان را بکشند ساعت 12شد و من هم با آن ها رفتم همه جا تاریک بود هر جور شده یا جایی دور از اردوگاه یک جای خوب گیر آوردیم آن ها که سیگار هیجان را کشیدند شروع کردنند درباره ی اجنه حرف زدن من آون موقع از جن و اینجور چیزا چیزی نمیدونستم تا این که اولین نفر یعنی من توی فاصله 30متریمون پیش به درخت به چیزی رو دیدم شبیه آدم که سرتاسرش لباس سفید پوشید بود و قد بلندی داشت و از بدنش فقط صورتش معلوم بود که به خاطر تاریکی خوب صورتس معلوم نمیشد ولی چشم های سیاهش برق میزد خلاصه من این موجود را به دیگران نشان دادم آن ها هم خیلی ترسیده بودند چون د دقیقه ای ما آن را نگاه میگردیم و آن هم مارا نمیدونستیم چیه تا این که تصمیم گرفتیم که بریم جلو تر ببینیم چیه آدمه یا جنه خلاصه داشتیم میرفتیم که یکی پا به فرار گذاشت واقعه هم فرار کردیم خیلی دویدیم واز آنجا خیلی دور شدیم خسته شدیم تصمیم گرفتیم یک جا استراحت کنیم به جای خوب گیر آوردیم نشستیم برای استراحت اما دیدیم که همان جن پیش یک درخت ایستاده و ما را نگاه میکند کلک و پرمون ریخت بدون درنگ فرار کردیم و به اردو گاه رفتیم من چون اون موقعه چیزی از جن نمیدونستم زیاد ماجرا رو جدی نگرفتم تا این که چند ساله بعد این داستان را برای داییم تعریف کردم دایی من با جن دیده بوده و جن زده هم شده بوده داییم حرفم را باور کرد و گفت چیزی که تو دیدی جن بوده واز لباس سفید جن گفت گفت که جن ها لباس سفید خیلی دوست دارند و بعد از آن من بیشتر دنبال جن ها رفتم و چند بار دیگری از دور آن هارا دیدم ولی از من نصیحت به شما زیاد دنبال اینجور چیز ها نرید آگه بد شانس و بی ایمان باشید اتفاق های بدی برایتون میوفته ممنون از این که این ماجرا را خواندید ببخشید ک طولانی شد با تشکر از حسام

[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 143 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)