close
چت روم
داستان ارسالی از محمد
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از محمد


سلام . من محمدم این داستان واقعیه . من گوشیم هواوی بعضی وقتا خیلی بازی میکنم با گوشیم برای همین بابام جمع میکنه ولی بعد ۲ ؛ ۳ روز میده بابام . یک بار بابام گوشیمو جمع کرده بود یعنی گذاشته بود روی اپن من خودمو به خواب زدم ولی از زیر پتو داشتم میدیدم که بابام گوشی گذاشت تو جیبش و رفت بیرون . نزدیکای عید بود تقریبا ۱ هفته به عید مامانم ابگوشت درست کرده بود بابام ابگوشت خیلی ریز کرد بود به بابام گفتم اگه اینا رو بخورم باید گوشیمو بدی گفت باشه منم خوردم . بعد گفتم بده گفت برو از تو کت بردار رفتم نبود به بابام گفتم بابام گفت قشنگ بگرد ؛گشتم نبود بعدش دیگه کم کم نگران شدیم کل خانواده دنبال گوشیم بودن ولی انگار اب شده رفته تو زمین بعد دو سه روز گشتن پیدا نشد سر اخر گفتیم به کلانتری بگم تا ردیابیش کنن بابام گفت اگه خودت برداشتی بگو گفتم نه بعدش نرفتیم به کلانتری بگیم مامامنم داشت اتاقم رو مرتب میکرد که گوشیم رو از توی ساکای پارچه ای پیدا کرد به بابام گفتم بابا خونه ما جن داره بابام گفت نه البته بابام مذهبی میگه خونه ای که قران باشه جن نمیاد ولی سر اخر خود بابام فهمید خونمون جن داره بعد سوره جن رو خوند راستی بابام یک انگشتر داشته بود که ناگهان غیب شده بود اون انگشترم جن ها برداشتن ...

[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 59 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)