close
نازچت
داستان واقعی ارسالی از مهسا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان واقعی ارسالی از مهسا


سلام اسم من مهساس ۲۳ سالمه و میخوام یکی از ترسناکترین اتفاقی که واس یکی از فامیلامون افتادرو بهتون بگم. از زبونه خودش میگم.یه روز مثل همیشه میرفتم مغازه ساعت حدودا ۵ صبح بود و همه جا تاریک بود مغازه منم ۱ ساعت از خونمون فاصله داشت باید از توی یک جنگلی رد میشدی تا بهش برسی داشتم راه میرفتم نیم ساعت از راهرو رفته بودم که حس کردم کسی پشته سرم میاد توی جنگل بودم و خیلی ترسیده بودم به ترسم غلبه کردم و سرعتمو زیاد کردم اونم پشتم میومد دیگه کلافه شدم سرمو برگردونم چیزی بهش بگم که کسی نبود فکر کردم خیالاتی شدم به راهم ادامه دادم بازم صدای پا اومد اینبارم برگشتم دیدم یه چیزی که قدش ۲ متر بود و چشاش قرمز بود و بینی نداشت و پاهاش سم داشت ترسیدمو دویدم اونم پشته سرم میومد انقد دویدم تا رسیدم مغازه خیلی ترسیده بودم دیگه تصمیم گرفتم از جنگل نرم...

[ پنجشنبه 23 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 55 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)