close
چت روم
داستان ارسالی از پانته
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی از پانته


سلام من پانته ا هستم ۲۵ ساله از تهران این داستان مربوط میشه به پدرم وقتی از زبون اون میگم من با دوستام بیرون بودیم که دیدیم چند نفر دور یه خونه ای که خراب شده بود جمع شدن منم با دوستام میرم ببینم چی شده همه به شیشه ی اون خونه سنگ پرتاب میکردن من داد میزنم و میگم چیه چرا سنگ میزنین به شیشه همه میگن تو اون خونه جن وجود داره منم که داشتم از هیجان قش میکردم گفتم من میرم تو خونه و بدون توجه به کسی رفتم تو تو خونه صدا میومد من ترس کل وجودمو گرفته بود هیچی نگفتم نور هم وجود نداشت که اون ته خونه یه نور دیدم یه نفر که چشاش قرمز بود و بدنش مشکی اومد و دستشو اورد سمتم گفتم کی هستی گفت سلام من جنم همون که میخواستی ببینیش من میترسم ومیگم برو دور شو میگه باشه ولی کاری میکنم که از این حرف پشیمون شی منم میدوم و میرم صبح که بلند میشم خبر میاد که دوستم بر اثر بریده شدن رگ دستش فوت کرده و جای چنگ روی دستش بوده ببخشید طولانی شد

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 70 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hnaneh 18:20 - 1395/2/21
عالی واقعا دستت درد نکنهشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)