close
چت روم
داستان ارسالی
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
داستان ارسالی


با سلام سیما جون هستم از بوشهر و این داستان رو میخوام ب وبلاگ حسام تقدیم کنم. این چیزایی که میگم واقعا صد در صد واقعی هست من تو زندگیم همیشه ادم عادی نبودم. فکر دیگران رو میخونم و چشم بسته ذهن خونی میکنم من تا یادمه از کودکی این نیرو رو داشتم و الان ادم خاصی هستم و چشم سومم زیادی .بگذریم فقط خواستم از خودم بگم. من تازه ازدواج کرده بودم که رفتم خونه مادر شوهرم برا زندگی اتاق ما اونطرفه حیاط بود یک خونه قدیمی از روز ازدواجم اذیت و ازار جنا شروع شد. من میدونستم اونا جن هستن چون بعدا داخل داستان دیگه قضیه قبل از ازدواجمو میگم که تو خونه مادر بزرگم بودم و پر جن بود .خلاصه جنا نمیزاشتن من اروم بکیرم تا شب میشد پامو میکشیدن و موهامو میکشیدن وو خیلی کارای دیگه منم گریع تو بغل شوهرم که نجاتم بده صلوات و ای چیزا هم نمیاوردش باید حتما وضو میگرفتم. تا وضو میگرفتم و ایت الکرسی میخوندم میرفتن ولی من نمیتونستم همیشه وضو بگیرم چون یادم میرفت. این قضیه هر شب ادامه داشت و صبخ که بیدار میشدم بدن درد شدید و بدنم پر از زخم و کبودی بود به مادر شوهرم کفتم باور نکرد کفت ما این چیزا نداریم. ولی دیگه بهش نکفتم چون انگه دیوانکی ممکن بود بهم بزنن. خلاصه اونا تو حیاطشون ۱گربه سیاه داشتن که همش جاش اونحا بود منم اومدم یک شب براش غذا دادم و شب دیگه ووو تا اینکه بعم عادت کرد و من ناهار و شام بش میدادم و از قبل تو فریزر هشت پا و مرغ و ماهی میخریدم چون احساسم بهم میگفت از موقعی که اون غذا میدمش جنا اذیتم نمیکنن. یک روز جون بچه هاشو نجات دادم واون شب اومد تو خوابم ازم تشکر میکرد و بهم گفت از این به بعد نمیزارم بهت سخت بکذره و هر کس اذیتت کرد و یا هر چی خواستی من بهت میدم. من از خواب بیدار شدم و خیلی ترسیده بودم. با شوهرم مدتی بود رابطمون خراب بود چون اون دنبال دخترا میرفت بعد ۷ماه از زندگیمون و باورتون نمیشه اگه من بهتون بگم چه اتفاقایی اون خونه برام افتاد. راستی هفته ای ۳بار هش روم میفتاد زنه سیاه با موهای بلند و چشمانی سرخ و گلوم میگرفت و میکفت تو میمیری. بعضی وقتام زنه روم مینشست و چهار نفر برام قران میخوندن و میترسوندنم و میگفتن تو مردی واقعا وحشتناک بود .لابلای این اتفاقات من کمبود بیشوهری رو حس کردم و شب گلایه کردم که دست از کارای زشتت بکش اما شوهرم منو زد و از خونه رفت بعد نیم ساعت اومد اما با صورت خونی گفت نفرینم کردی اره. کفتم نه بخدا و جرو بخث شد شب خواب دیدم یک گربه سیاه مرد بود بهم کفت هر کس اذیتت کنه من دوبرابر اذیتش میکنم بعد بلند شد و شد شکل یک اقا من نمیشناختمش بغلم کرد که من حیغ کشیدم و نزاشتم اونقدر ترسیدن مه از خواب بلند شدم. فردا شب دوباره اومد ولی باز نزاشتم بهم نزدیک شه باورتون میشه خواب اصلا نبود من کامل اونو میدیدم. بهم کفت عاشقم شده و زن هم داره خلاصه من شب بعد دوباره بختک یا هش روم افتاد گفت دست از شوهرم بکش. منم کفتم من کاریش ندارم. کفت اینقدر بهش خوبی نکن. شب بعد اومد تو خوابم همون کربه سیاه بلند شد شد شکله شوهرم بعد اومد کنارم و ببخشید ما تا صبح پیش هم بودیم هیچوقت یادم نمیره چه شبی بود حتی بیدار شدم اثارش بود به شوهرم گفتم مرسی به خاطر دیشب اونم گفت دیوانه شدی من اصلا دیشب نزدیکت نیومدم. من ترسیدم و کفتم چیکار کنم خدایا جنها محاصرم کردن فرداشب همین طور و همینطور و ادامه داشت. و خوابهام و بختک و تعرض ووو دیوانم کرده بودن. جوری شد که دیگه شوهرم پیشش عادی شد حتی چند بار اونم کشیده بودن تا دم اشپزخونه که خیلی ترسیده بود و هروقت منو ناراحت میکرد و میرفت محال امکان بود که بلایی سرش نیاد طی این مدت من بچه دار نمیشدم و دکترا میگفتن تو مشکلی نیست و خودت باردار میشی بعد از دو سال باردار شدم و همزمان با بارداری من اون زن جن هم باردار شد اون دوقلو دختر اورد و من یک دختر چون خیلی موقه ها میدیدمشون . تازه داشتم به شرایط عادت میکردم که دوباره شروع شد و تا از خ.نه مامانم برگشتم خونم دقیقا ۱۵روز گذشته بود و دخترم ۱۵روزش بود که شروع کرد به گریه تمام عملیات پمپرز عوض کردنو غذا دادنو وووهمچیشو چک کردم اما گریش قطع نمیشد تا اینکه یهو به کوشه سقف نگاه کرد و همزمان با اینکه اون موجود توی سقف حرکت میکرد دخترم هم سرشو چرخوند و نگاش کرد و چنان خنده ای میکرد که نگو. اقا منو کحا میبینی فقط جیغ تا اونطرف حیاط مادر شوهرم حتی از دخترم هم ترسیدم چون بچه ۱۵ روزه زیاد نمیخنده یا دقیق به چیزی نمیشه ماشالله دخترم وقتی دنیا اومد ۵کیلوش بود و باهوش. این بازی کردنای جنا با دخترم دوباره برام عادی شد حتی شوهرم هم میدونست. یک شب تازه یاد کرفته بو چچهار دست و پا راه میرفت ما شب خواب رفتیم ساعت ۳بیدار شدم دیدم نیستش صداش کردم اومد پیشم تا تو اشپزخونه تو تاریکی نشسته بود. دوباره فردا شب همین منوال رفتم تو اشپزخونه دیدم داره با کسی بازی میکنه و میخنده میگع دده

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 53 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
مارال 1:51 - 1396/1/27
این داستان واقعا عجیب وباور نکردنی بود نمیگم دروغه خدایی نکرده نه ولی خیلی زن نترسیه این خانوم البته ابشون از بچگی براشون پیش اومده خلاصه که خیلی ترسناک بود

رعنا 12:26 - 1395/2/23
البته من از چند نفر پرسیدم گفتن چیز خیلی مهمی نیست فقط دلیل خندشون اینه که هنوز سیستم عصبی مغزشون کامل نشده
پاسخ : نمیدونم شاید

Hnaneh 17:05 - 1395/2/22
یه روز که خواهر رعنا تنها اومد خونمون تا بمونه من خوابوندمش و بالا سرش موندم،. خواهرش آنموقع 3 ماهش بود که یهو بیر بیدار شد هر هر میخندید و انگشتاشو رو دستش تکون میداد
پاسخ : اگ واقعا این اتفاق افتاده نرمال نیستش...پی گیرش باشین

رعنا 23:34 - 1395/2/21
هنوز چهار ماهشه بخاطر همینه بهش شک میکنم
پاسخ : نه چیزی نیس تهوماته

رعنا 22:23 - 1395/2/21
همین که خواهرم بعضی وقتها اون طوری میخنده
پاسخ : گفتی چند سالشه؟

رعنا 21:51 - 1395/2/21
ولی حتی مامانم بهش شک کرده
البته یه جورایی هم باحاله خخخ
پاسخ : به چی شک کرده؟؟

رعنا 16:48 - 1395/2/21
نمیدونم چرا بعضی وقتها مخصوصا نصف شبا خواهرم که چهار ماهشه با صدای بلند میخنده
ولی مطمئنم به اجنه مربوطه
پاسخ : خیالاتی شدی

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)