close
چت روم
زن زیبا
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
زن زیبا


سلام حسین حسنوند هستم از خرم آباد لرستان و این داستان رو تقدیم میکنم به بازدیدکنندگان وبلاگ حسام 😱 حدود 10 سال پیش بود با دوستان قرار گذاشتیم بریم شکار، من همه کارهامو کنسل کردم که با دوستان شب بریم که کمین کنیم سر برکه های آب و صبح وقتی که کبک،تیهو و قرقاول و .... اومدن شکارشون کنیم (کسایی که شکار رفتن میدونن من چی ميگم) اما دوستان هر کدوم مشکلی داشتن نتونستن بیان ، من هم که همه ی کارهامو کنسل کرده بودم نتونستم بیخیال بشم و خودم تنهایی رفتم. اونجا که من میخاستم برم داخل کوه ها بود و حدود 20 کیلومتر با روستاهای اطراف فاصله داشت، ماشینمو زدم داخل یکی از روستا ها و رفتم ، ساعت 10 شب بود رسیدم پیش برکه آبی که درنظر داشتم، رفتم داخل جایی که از سالها قبل برای کمین کردن کنار برکه درست کرده بودن،غذای مختصر و آماده ای که باهام بود خوردم و بند اسلحه ساچمه زنی رو که باهام بود پیچوندم به بازوم که کسی شب نیاد اسلحه رو ازم بدزده و خوابیدم. نیمه شب بود خواب دیدم یه خانم بسیار زیبا تو بغلمه و داره باهام معاشقه میکنه، خیلی با هم معاشقه کردیم که یه دفعه از خواب پریدم نگاهی به ساعت کردم ساعت 2 بود،دوباره گرفتم خوابیدم، صبح زود بیدار شدم که قبل از آب خوردن پرنده ها آماده شکار بشم وقتی لباسامو نگاه کردم دیدم موهای بلند پر رو لباسهامه، با اینکه صبح شده بود و همه اطرافم قایل رویت بود ولی خیلی ترسیدم، اگر شب متوجه این موها میشدم حتما سکته میزدم

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 97 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
Hnaneh 17:09 - 1395/2/22
واقعا دستت درد نکنه من که خیلی خوشم اومد
پاسخ : خواهش میکنم

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)