close
چت روم
روح
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
روح


با سلام این داستانو تقدیم میکنم به وبلاگ حسام. صابر علیزاده هسم از ارومیه یه روز که حوصلم سر رفته بود رفتم خونه پدر بزرگم که اونجا باشم طرفا شب که شد میخواسم برگردم خونه که نزاشتن گفتن شبو اینجا بمون منم که موندم ساعت دوازده بعد کلی صحبتو خندیدن گرفتیم خوابیدیم ساعت تقریبا 3 شب بود همه خواب بودن از خواب بیدار شدم تشنم بود خواسم برم آب بخورم در اتاق یکم باز بود از بغل در یه چیز شبیه یه نور زرد بود در حالی که چراغا کاملا خاموش بود فقط نور ماه بود که خونه رو یکم روشن کرده بود منم فکر کردم که حتما چشام خوابه واس همونه رفتم درو باز کردم که برم تو حال که دیدم چیزی شبیه یه آدم ولی کاملا سیاه ولی قد بلند درست وسط حال وایساده فک کردم کسی از افراد خونس بیدار شده خواسم صداش کنم که دیدم با سرعت از در رد شد سرعتش زیاد بود ولی ولی واضح دیدمش یه روح بود خیلی وحشت زده شدم که دوسه هفته نمیتونسم بخوابم

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 73 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)