close
چت روم
خاطره
آخرین ارسال های انجمن
جستجوگر وب
خاطره


با سلام خدمت دوستان عزیز میخوام از اتفاقاتی که برام افتاده بگم من اسمم میناست و 23سالمه قبل از همه چی بگم من اهل زاهدان هستم و هنوز در شهر ما خرابه ها و مناطقی هست که خیلی خیلی قدیمی هستن و جن دیده شده و میشه منم از زمانی که خیلی بچه بودم حدودا 9_10سالگی با یه سری اتفاقاتی که تو داستان بعدی براتون میگم توجهم به ماورا جلب شد و هنوز ك هنوزه پی گیرش هستم و الان هم در تکاپوی فعال کردن چشم سومم خب بریم سر بحث اصلی بعد از فوت پدر بزرگم چهار سالی هست که از خونه خودمون نقل مکان کردیم به خونه پدربزرگ مادریم که خیلی خیلی قدیمی هست پنجاه سال پدر بزرگ و مادر بزرگم اینجا زندگی کردن و قبلش هم این خونه ساخته بود خونمون از این خونه های قدیمی هست که ی خونه ی خیلی بزرگ ی طرف حیاط هست و سه اتاق 12متری طرف دیگه ی حیاط و بین هر اتاق دره چوبی هست تو ساخت هیچ کدوم از اتاق ها آهن به کار نرفته و از چوب استفاده شده ک ما گچش کردیم و مرتبش کردیم من بخاطر درسم و راحتی خودم یکی از اتاق های اون طرف حیاط رو انتخاب کردم همیشه هم طبق عادت شب تا صبح بیدارم سه هفته از ورود ما به خونه گذشته بود که ی شب خیلی خوابم گرفت برای خودمم تعجب برانگیز بود رفتم زیر پتو و سعی میکردم بخوابم که یهو از بالای سقف صداهای خیلی خیلی بلندی شنیدم انقدر صداها بلند بود و واضح ک انگار ی اسب بالای سقف میدویید آدمه نترسی بودم و هستم برای همین بسم الله گفتم و صداها قط شد چن باری این اتفاق افتاد و بسم الله گفتم تا اینکه دیدم یکی محکم پشت در بین اتاق من و اتاق بغلی میزنه این صدا رو ک شنیدم پاشدم و سریع دوییدم اونور حیاط از پشت پنجره نگاه کردم رو سقف رو ولی چیزی ندیدم فرداش همه چیو برای بقیه تعریف کردم ولی هیچکس باور نکرد هرچی قسم خوردم بازم کسی باور نکرد و مادرم میگفت خواب زده شدی تا اینکه چن ماه بعدش دختر خالم که باردار بود و ماه آخرش بود آمد خونه ی ما تا مراقبش باشم برای اینکه راحت باشه اونور حیاط تو اتاق من خوابید هرچی بهش گفتم اونور نخواب و جن داره باور نکرد تا اینکه صبح دیدم کنارم اینور حیاط خوابیده وقتی ازش دلیلش رو پرسیدم و تعریف کرد دقیقاً اتفاقی که برای من افتاده بود برای اون هم افتاده خیلی ترسیده بود من هنوز هم تو این خونه زندگی میکنم ولی خیلی کم میرم اتاق اونور حیاط و موقع وارد شدنم بسم الله الرحمن الرحیم رو حتماً با صدای بلند میگم ببخشید که طولانی بود اتفاق های دیگه رو هم به زودی براتون مینویسم با تشکر از جن حتام

[ سه شنبه 21 ارديبهشت 1395 ] [ ] [ حسام ] [ بازدید : 92 ] [ نظرات () ]
مطالب مرتبط
نظرات این مطلب
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
آخرین مطالب
رزا : قسمت اول (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از مینا جدید (پنجشنبه 18 آبان 1396)
ارسالی از هانیه : داستان پدرم (یکشنبه 27 فروردین 1396)
ارسالی از ریحانه : هفت تپه (یکشنبه 27 فروردین 1396)